نظر سیروس نوذری درباره ی سبزها قرمزها در کتاب کوته سرایی





سیری در شعر کوتاه معاصر،  با عنوان اصلی " کوته سرایی"  نوشته ی سیروس نوذری را انتشارات ققنوس در سال 1388 منتشر کرده است.

در این کتاب نویسنده ضمن نقب زدن به شعرهای کوتاه در تاریخ ادبیات ایران،جریان های شعر کوتاه را در سال های اخیر بررسی کرده است.كتاب كوته سرايي 576 صفحه بوده و شامل  پيشگفتار،  13 فصل و نيز نمايه است:

- خسرواني و ديگر قالب هاي كهن
 قالبهاي سنتي در شعر كوتاه معاصر
شعر كوتاه و شاعران نيمايي
ديگر شاعران شعر كوتاه
 جريان هاي شعر كوتاه
انتشار هايكو
تاثير هايكو بر شعر جهان
عوامل گسترش هايكو
 جريان هاي شعر كوتاه معاصر بعد از سال 1361
 صداي پاي ژانر شعر كوتاه
شاعران كوتاه سرا بعد از سال 1361
 شعر كوتاه در وبلاگ ها
گزينه شعرهاي كوتاه 

در صفحه 81 و 82 این کتاب درباره ی " سبزها قرمزها " نیز مطالبی آمده است که ضمن تشکر از آقای سیروس نوذری عین مطلب تقدیم می شود:


صادق رحمانی

باید بگویم معرفی رباعی نویسان معاصر بدون نام بردن از صادق رحمانی چیزی کم خواهد داشت . صادق رحمانی در مجموعه سبزها ، قرمزها تعدادی رباعی منتشر کرده است که خود آنها را " رباعی نیمایی" می نامد . از این رو که شاعر در آنها مقید به تعداد چهارکانه مصاریع رباعی نیست . اغلب شعر های این مجموعه شعرهای کوتاهی هستند در وزن رباعی اما تک بیت ، و آزاد از سایر محدودیت های ساختار کلاسیک آن :

خانه دو


چون کهنه رباطی است

                              جهان گذران

وین خانه کاگلی از آن دگران

 

برگ نخل


گیسوی بلند نخل

                       بر شانه باد

مثل پر طاووس که در آب افتاد

 

شاعر اما به شدت وابسته به نگاه بومی و جغرافیایی خود است و افراط و تاکید او در این کار چنان است که ارتباط با شعر او را دشوار می کند

قرار

- امروز چهارشنبه ، شیخ عبدالله

 - آن دفعه غروب شد کمی زود بیا

{....}

 

نکته  جالب در شعر های رحمانی این است که او برای هر شعر توضیحی نوشته نزدیک به شیوه ای که یدالله رویایی چند سال پیش از او در هفتاد سنگ قبر به کار برده است . توضیحات شاعر شاید بیشتر از این روست که به سبب آشنایی خواننده با عناصر بومی امکان ارتباط با شعرش را فراهم کند . این توضیحات البته گاه لازم و گاه زائدند . به هر حال در نگاه بومی شاعر صمیمیتی وجود دارد که تاثیر گذار است و شعرش خواندنی ؛ شعر هایی که می توان بعضی از آنها را نوعی هایکوی ایرانی نامید :

ابر


شگفت این همه مه

 این همه ابر در دشت پائین

شگفت است          در موسم فروردین

 

سکوت


پر زمزمه ، زنگوله بزها

-    به چرا –

خاموش و سخن نیوش ، سنگ لب راه

روزنامه  تهران امروز :نگاهي به مجموعه شعر«سبزها قرمز ها» سروده صادق رحماني

نگاهي به مجموعه شعر«سبزها قرمز ها» سروده صادق رحماني

23 شهريور 1389

سبزها قرمز هاشعرهاي روان و ساده

نگاهي به مجموعه شعر«سبز‌ها قرمز ها» سروده صادق رحماني شعرهاي روان و ساده مجموعه سبز‌ها قرمز‌ها حاوي 100 رباعي نيمايي است كه در نوع خود قابل توجه اند،اين مجموعه كه ششمين كتاب از شعرهاي رحماني است به دلايل گوناگون با آثار قبلي او متفاوت است.

 آنچه مجموعه مورد بحث را از ديگر كارهاي اين شاعر متمايز مي‌كند در درجه اول نوع نگاه او به عناصر بومي و ارائه آن‌ها به زباني مدرن است،رحماني با اين كار به نوعي، در هم آميزي دو احساس را تجربه كرده كه تا حدودي هم موفق از آب درآمده است.

اغلب سروده‌هاي مجموعه سبز‌ها و قرمز‌ها ساده و روانند و شاعر در پي آن نبوده كه با استفاده از واژگان و تصاوير دور از ذهن،مخاطبش را دچار پريشان حالي كند،به تعبير بهتر مي‌توان گفت كه شعر‌هاي اين مجموعه بدون هيچ ادعايي راه خود را براي رسيدن به اعماق ذهنيت مخاطب پيدا مي‌كنند و هر علاقه‌مند به حوزه شعر بنا به سطح سليقه و مطالعه مي‌تواند از خواندن آنها لذت ببرد.

يكي از نكاتي كه در مواجهه اوليه با اين مجموعه حضور خود را اعلام مي‌كند دلبستگي‌هاي شاعر به عناصر بومي سرزمين خود است،نكته‌اي كه مي‌توان از آن به عنوان يك برگ برنده در رسوخ روح اشعار به ذهن خواننده از آن‌ها ياد كرد.

نكته قابل اعتنا در اين مجموعه عدم داوري‌هاي مثبت و منفي در مواجهه با شخصيت‌ها و وقايع گذشته است.رحماني وقتي قرار است از گذشته پراحساس بگويد همه بد و خوب‌ها را در كنار هم قرار مي‌دهد

:«خانه كهنه رستم خاني/روزگاري نو بود/روي اين طاقچه‌اش برنو بود.»

 

رباعي‌هاي نيمايي صادق رحماني گرچه در بعضي موارد به لحاظ حفظ موضوع و استفاده از كلمات و درون مايه به ورطه تكرار افتاده‌اند و به‌طور كل روح اصلي بسياري از شعرها شبيه به هم است اما راز وارگي آن‌ها را نبايد ناديده گرفت،موضوعي كه ريشه در رباعي‌هاي كلاسيك دارد و به زيبايي به حوزه شعر نيمايي وارد شده است:

 

«در خانه قديمي ما روي طاقچه/يك عطر بي‌حواس/يك عكس ناشناس»

 

 يا

 

«غنچه‌اي از فردوس/در هياهو‌ها گم/چه كسي ساخته است

 

/گنبد مسجد اعظم در قم»



در اين دو نمونه شعر مخاطب صرفا با طرح سوال از سوي شاعر مواجه است. سوال‌هايي كه او در درجه اول از خودش مي‌پرسد و ممكن است كه جوابي هم برايشان نداشته باشد،يعني همان كاري كه خيام در شاهكارهاي خود از آن استفاده كرده است. شاعر در بيشتر كارهاي اين مجموعه در حال پرسش‌هاي ازلي و ابدي است،سوال‌هايي كه به طرق گوناگون ذهنيت بسياري ديگر از شاعران را در طول تاريخ به خود جلب كرده است:

 

«پر پيچ و خم است/سنگلاخ است/كجاست؟

 

/آن كوچه كه مي‌برد مرا خانه دوست؟»

 

يا

 

«دنبال چه مي‌دود در اين آبادي/اين رود پريده رنگ/با اين عجله؟»

 

يكي از نكات مثبت اين مجموعه، مسئله استفاده به‌جا از عنصر تصوير است،نكته‌اي كه باعث شده است بعضي شعر‌ها در همان خوانش اوليه در ذهن مخاطب حك شوند. تصوير‌هاي زيبا و جانداري كه توسط شاعر ساخته و پرداخته شده‌اند بعضي از سروده‌ها را به تابلو‌هايي براي ديدن مبدل كرده است و مخاطب به يك باره خود را در برابر يك نقاشي بزرگ مي‌بيند و عنصر كلمه را براي چند لحظه فراموش مي‌كند:

 

«در دست فرشته‌اي كه سر گردان است/فانوس قديم ماه/ سر گردان است.»

 

 يا

 

«باد آمد و خاك آمد و آتش شد و/ آه/شد لك لك ابر ناگهان زاغ سياه.»

 

و

 

«گيسوي بلند نخل/بر شانه آب/مثل پر طاووس كه در آب افتاد»



به جرات مي‌توان گفت كه اغلب فضاهاي موجود در اين مجموعه و ساخت و ساز مجدد دنياي پيرامون و عرضه آن‌ها در قالب شعر مسائلي است كه منحصر به ذهنيت رحماني است. اما او در بعضي موارد به بازسازي ناموفق انديشه ديگران كه امروزه داراي جايگاهي مثال زدني هستند دست زده و نتوانسته كه چيزي فراتر از آن بگويد و به همين دليل يك شعر ضعيف را جايگزين يك شاهكار كرده است:

 

«چون كهنه رباطي است /جهان گذران/وين خانه كاگلي از آن دگران»

 

 اين شعر را كه وامي از يك رباعي مشهور خيام است، گرچه مي‌توان به‌عنوان يك استقبال پذير فت، اما اين نكته را هم بايد ياد آور شويم كه اينگونه سروده‌ها خواننده سخت گير امروز ادبيات را قانع نمي‌كند. رحماني در مجموعه«سبز‌ها قرمزها»توقع خواننده را از خود بالا برده و او را واداشته است كه بسيار جدي به حوزه شعر وارد شود و بر همين اساس هر مخاطبي انتظار دارد كه در سراسر مجموعه با شعر‌هاي غافلگير كننده‌اي مواجه شود كه نمونه شان را بسيار ديده است،شعرهاي درخشاني چون اين شعر:

 

«از پله‌هاي خسته چندين و چند سالگي/در كوچه مي‌روم/اين من نيستم/كه در

جامه‌هاي پير خودم راه مي‌روم/لبخند من بر لب رفتار ديگري است/اندوه

ديگران/در كنج خانه دل من رخنه كرده است/

اي كاش مي‌شد كس ديگري به جاي من/چشم از ديدن فردا فرو مي‌بست.»

 

 

يكي از نكاتي كه كه‌اي كاش رحماني در چاپ‌هاي بعد انجام دهد حذف اظهار نظر‌هاي چاپ شده در آخر كتاب است،اظهار نظرهايي كه بيشتر به تعارفات دوستانه شبيه‌اند و خواندن آن‌ها هيچ كمكي به فهم خواننده در مواجهه با سروده‌ها نمي‌كند،اي كاش اين نوشته‌ها در جاهاي ديگري چاپ مي‌شد ند و نويسندگان آنها كه اغلب از اهالي ادبيات جدي كشور هستند خود را از دام تعارفات معمول رها مي‌كردند و شعر رحماني را آن گونه كه هست مي‌ديدند تا چيزي هم براي آيندگان به يادگار بماند.

 

تهران امروز

عنکبوت  -  پروانه  -  خرچنگ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عنکبوت

 

در انحنای تیغ قدیمی

این عنکبوت ‌‌ِ تازه

تنیده ست تار خویش

 

 

 

 

پروانه

 

در سایه سار بید

 

رنگین کمان نشست

رنگین کمان پرید

 

 

خرچنگ

 

آهسته و پر شتاب بر ساحل رود

خرچنگ

         چه پروانه ی بی پروایی ست

72 رباعي نيمايي عاشورايي منتشر خواهد شد

صادق رحماني 72 رباعي نيمايي عاشورايي منتشر مي‌كند

خبرگزاري فارس: صادق رحماني كه چندي پيش دفتري از رباعيات نيمايي خودش را در كتابي با عنوان «سبزها قرمزها» منتشر كرد، قصد دارد 72 رباعي نيمايي عاشورايي منتشر كند.

 

 

 

 

صادق رحماني، شاعر به خبرنگار فارس گفت: «رباعي نيمايي» پيشنهادي است كه من به شعر معاصر فارسي داده‌ام و نخستين نمونه‌هاي آن را هم چند سال پيش در كتاب «سبزها قرمزها» منتشر كرده و علاوه بر آن به لحاظ تئوريك نيز ويژگي‌ها و ابعاد آن را آن تشريح كرده‌ام.
وي اضافه كرد: البته پيش از من دوستان شاعر ديگري مثل آقاي ميرافضلي يا ديگران تجربياتي در اين زمينه داشته‌اند اما آنها كار خودشان را در ادامه شعر كوتاه تلقي كرده‌اند ضمن آنكه به لحاظ نظري نيز تفاوتي ميان آن سروده‌ها با ساير شعرهاي كوتاه قائل نبوده‌اند.
به گفته رحماني «رباعي نيمايي» تنها به لحاظ وزني به فرم كلاسيك رباعي وفادار مانده است و هيچ الزامي بر وجود قافيه يا حضور چهار مصرع متساوي ندارد و عمدتا در سه پاره يا بند به پايان مي‌رسد.
وي در پاسخ به اين پرسش كه چه ضرورتي در ميان بوده است كه سروده‌اي سه مصرعي با عنوان «رباعي» شناسانده و معرفي شود، توضيح داد: من قبول دارم كه در اين نامگذاري قدري تساهل وجود دارد اما ضرورت حفظ وزن كلاسيك رباعي در «رباعيات نيمايي» اطلاق اين عنوان بر اين نوع سروده‌ها را توجيه مي‌كند.
وي افزود: مخاطباني كه مجموعه «سبزها قرمزها» را مطالعه كرده‌اند و توضيحاتي كه به عنوان شأن نزول برخي سروده‌ها در حاشيه آنها داده شده است را در نظر دارند، كمتر دچار مشكل مي‌شوند و شايد بتوانند با عنوان «رباعي نيمايي» همراه شده و آن را بپذيرند.
رحماني در پايان خاطرنشان كرد: در حال حاضر مشغول سرودن و ويرايش اين رباعيات عاشورايي هستم .

فراق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تمام مزرعه را داس ها درو کردند ...

- مترسک آنجا بود

 

چه عصر دلتنگی

 

دهم خرداد با مرتضی به دره شهر رفتیم. شهری در ایلام. در بین راه مزارع گندم را دیدم که با کمباین چیده می شدند. تصاویر زیبایی بعد از خرم آباد تا ایلام در طبیعت وجود داشت. درخت های سبز و تنها. مترسک ها ، مزارع چیده شده ی گندم و جو، حرکت گوسفندان و نوجوانان چوپان، کوه های سر سخت.

وقتی برمی گشتیم ،گنجشک ها هراسان و ترسان بودند ... مترسک ها نبودند ....

.... وای لبخند خدا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هلال

 

ماه از پشت حسینیه اعظم پیدا

اول شوال است

  .... وای لبخند خدا !

هنوز در شهر ما با چشم های منتظر مردم ماه شب عید فطر را رصد می کنند و معمولا پس از افطار در مساجد به بالای پشت بام ها می روند تا هلال ماه شب عید را نظاره کنند . پیرمردان تلواسه بیشتری دارند . خداوند به آنها با لبخند پاسخ می دهد . هلال لبخند خداوند است .

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رنگینگ

 

خرمای رسیده و رطب

من اینک

مشتاق زیارت توام رنگینک

 

زنان همشهری ما با خرماهایی که هسته ی آن را بیرون می آورند و به جای آن مغز گردو تعبیه می کنند و با چند ماده ی خوشمزه ی دیگر از جمله دارچین و نشاسته ظرفی دایره وار از رنگینک درست می کنند. عطر و طعمی عجیب تر دارد. گویی کودکی های همه ی ما در آن گم شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

برگ نخل

 

 

گیسوی بلند نخل

بر شانه ی باد

مثل پر طاووس که در آب افتاد

 

طاووس وقتی بال می گشاید هستی زیبایی را فراچشم می آورد. گویی تصویر نخل با آن بالهای فراز شده در باد و باران تصویری از طاووس است . تش باد ... تش باد جنوب مثل رودی جاری ست ...

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

  

رطب

 

فروردین         شکوفه خرما

پیچیده بوی سبز ابار از درخت شب

چیزی نمانده از خرک زرد تا رطب

وقتی شکوفه های خرما می رسد باید آن را با گرده های درخت خرما گرده افشانی کرد . خرما  و رطب قبل از رسیدن به صورت خارک شیرین و طلایی است در گویش محلی به خارک خرک می گویند .

تابستانی ها

 

 

 

 

 

 

 

 

تابستانی یک

یک نرمه نسیم خسته از راه رسید

شد تازه

گلوی بادگیری سر ظهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تابستانی دو

باد آمد و بر درخت خرما پیچید

ـ شهریور ماه ـ

سایه ها زنده شدند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهشت نازیبا

یک برکه خشک سوسماری ترسو

صد بوته خار سنگلاخ از هر سو

وه ! این صحرا

جهنم زیبایی ست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تجاهل

بی منت نردبان

چگونه بالا رفته است

بر کله این مناره آن لک لک پیر

به ابوجاسم گفتم : تو که در محله پامنار قم خانه داری آیا می دانی چگونه لک لک ها رفته اند آن بالا ؟ گفت : باید یک قوطی رنگ سفید بخرم . گفتم : چرا لک لک ها لباس عربی پوشیده اند ؟ گفت : این شمع تاریک را از هلند آورده ام برای تو برای تو لک لک ! گفتم : پس چرا با این ته لهجه بغدادی کت و شلوار سیاه پوشیده ای ؟ گفت : لک لک ها احرام سفر بسته اند . فکر کنم از حاجی آباد لک ها هم گذشته باشند !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنکه

صوفیان حیران

صوفیان تنها

چه سماعی دارد پنکه سقفی ما !

هو هوی یکدست پنکه های سقفی ، ظهر های تابستان در من احساس آرامش و آسایش می ریخت . مادرم می گفت : سه برادرند که همیشه دنبال هم می دوند ، ولی به هم نمی رسند ! آن سه برادر با خرقه های سفیدشان هنوز هم می دوند و به هم نمی رسند ، اما آن صدای آرام بخش بسیار دویده است و از من دور شده است .

 

رپ رپ رپ قطره های باران بر چتر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کهنگی

گلدان شکسته ای است در سمساری

 

دیروز پر از بهار

                     آن باغ بلور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موج

 تصویر مکرری است

                   بر این ساحل

پرواز عقاب های ناشی بر شن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مربا

همسفره ی همیشگی ما خوش آمدی

ای نازنین مسافر خسته

                       درخت به !

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارتباط

بی آنکه بدانند چه نامی دارند

سوزن قفلی به روسری

                    مرتبط است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

پیانو

 

 رپ رپ رپ قطره های باران بر چتر 

یک قطعه ی با شتاب

                در افشاری

محمد رضا ترکی: رباعی نیمایی عنوان قابل قبولی است

دکتر محمد رضا ترکی رحماني انساني بسيار عاطفي است كه در حين شعر گفتن اداي كسي را در نمي آورد و حتي بخشي از شعرهايش خاطرات كودكي وي هستند.

وي به هيچ وجه در شعرهايش شعبده بازي نمي كند و اين سادگي و صداقت را در جاي جاي شعرش مي توان ديد. وي افزود: روزگار ما روزگار كم حوصلگي مردم و مخاطبان است و ذهن مخاطبان، شعر مفصل را بر نمي تابد. از سوي ديگر قالب نيمايي در عرض قالبهاي كهن نيست و قابل گسترش است. بر همين اساس مي توان بدرستي بسياري از اشعار اين مجموعه را رباعي نيمايي دانست.

شهرام میرشکاک : با سبزها قرمزها بسیار گریسته ام

شهرام-میرشکاک-71979

قبل از هر چيز بايد به شعور شاعري كه از روي جلد كتابش استفاده مي كند، اشاره كرد. رنگهاي سبز و قرمز در رنگ شناسي مكمل هم هستند. روي جلد اين كتاب تصويرگري زيركانه اي طراحي شده است. من در اين نقد به كاستي هاي شعر وي هيچ اشاره اي نمي كنم؛ زيرا با بسياري از شعرهاي اين مجموعه گريسته ام. بسياري بر اين باورند كه شعر همين شكستن نرم زبان است و شايد به همين دليل است كه شاعران به تجربه الگوهاي تجربه نشده زباني دست مي زنند، هرچند شعر صادق رحماني بيش از بيان و اسبابش به محتوا مي پردازد.
صادق رحماني شاعر عقل گريزي است و اصول هنر خردگرا را به كناري گذاشته است و به پردازش احساس ناب خود روي مي آورد. وي به امپرسيونيستي مي ماند كه سعي در به تصويركشيدن لحظات آني و روحي غيرماندگار خويش دارد. يك امپرسيونيست، بي واسطه و بسيار شتاب زده با تصوير و اثر خود برخورد مي كند و در فاصله نزديك، نقش او جز لكه هايي بشدت آشفته چيزي نيست. اين بسيار به تفكر اشراقي- عرفاني ما شبيه است؛ زيرا شناخت وي شناختي عاطفي است، شعر وي بشدت شرقي است و آن ميزان كه عده اي از دوستان او را متأثر از هايكومي بينند چندان هم بيراه نيست.

«پاورقي شعرها بسيار شاعرانه اند، چنان كه گاهي متن شعر را تنها به يك تيتر تبديل مي كنند. بدون ملاحظه پاورقي هاي بسياري از اين اشعار را نمي توان شعر خواند و در بسياري موارد اين خطوط پاورقي اند كه با مخاطب رابطه برقرار مي كنند. شاعر از بيان بي پيرايه انديشه هاي به ظاهر ساده شما هيچ ابايي ندارد و اين سبب مي شود كه عده اي از شعرهاي رحماني به گونه اي شگفت انگيز، زيبا شوند.»

دیدگاه مرتضی امیری اسفندقه در باره  ی سبزها قرمزها

مرتضی امیری اسفندقهدرخصوص شعر و شاعري از ديرباز تعاريف زيادي ارائه شده كه البته هيچ يك به انجام نرسيده است. آنچه در مورد شعر بسيار مورد بحث بوده است، بحث خيال و تصوير است. بسياري از بزرگان عرصه ادب، خيال را يك دروغ بزرگ مي دانستند. تقسيم بندي هاي فراواني درباره خيال شده؛ خيال زيبايي شناسانه، خيال نخستين، خيال واپسين، خيال انتاجي و... كه نتيجه اينها نفي خيال بوده است. وي كه در جلسه كانون ادبيات ايران، ويژه نقد كتاب «سبزها قرمزها» اثر «صادق رحماني» سخن مي گفت، ادامه داد: «نام اين كتاب برگرفته از يكي از شعرهاي نيماست كه برگزيده صد رباعي نيمايي است. هميشه شعرهايي قابل توجه بوده و هستند كه از چشمها و زبانهاي ما، منشأ گرفته است. براي وارد شدن به اين كتاب نيز بايد به اين چشمها و گوشهاي شاعرانه دقت كرد.» وي افزود: شعرهاي رحماني تماشايي است و وي به چيزهايي مي پردازد كه ما از ديدار و شنيدارش به سرعت گذشته ايم ما در شعر وي با نوعي تصاوير خراساني روبرو مي شويم و در اين شعرهاي شاعر، صنايع لفظي و ادبي را به قصد به رخ كشيده شدن استفاده مي كند.

نگاهي به مجموعه شعر«سبز ها قرمز ها» سروده صادق رحماني/  رسول آباديان

 سبزها قرمزها مجموعه سبز ها قرمز ها حاوي صد رباعي نيمايي است كه در نوع خود قابل توجه اند،اين مجموعه كه ششمين كتاب از شعرهاي رحماني است به دلايل گوناگون با آثار قبلي او متفاوت است._ خبر گزاري كتاب ايران(ايبنا):آنچه مجموعه مورد بحث را از ديگر كارهاي اين شاعر متمايز مي كند در درجه اول نوع نگاه او به عناصر بومي و ارائه آن ها به زباني مدرن است،رحماني با اين كار به نوعي، در هم آميزي دو احساس را تجربه كرده كه تا حدودي هم موفق از آب درآمده است. اغلب سروده هاي مجموعه سبز ها و قرمز ها ساده و روانند و شاعر در پي آن نبوده كه با استفاده از واژگان و تصاوير دور از ذهن ،مخاطبش را دچار پريشان حالي كند،به تعبير بهتر مي توان گفت كه شعر هاي اين مجموعه بدون هيچ ادعايي راه خود را براي رسيدن به اعماق ذهنيت مخاطب پيدا مي كنند و هر علاقه مند به حوزه شعر بنا به سطح سليقه و مطالعه مي تواند از خواندن آن ها لذت ببرد. يكي از نكاتي كه در مواجهه اوليه با اين مجموعه حضور خود را اعلام مي كند دلبستگي هاي شاعر به عناصر بومي سرزمين خود است،نكته اي كه مي توان از آن به عنوان يك برگ برنده در رسوخ روح اشعار به ذهن خواننده از آن ها ياد كرد. نكته قابل اعتنا در اين مجموعه عدم داوري هاي مثبت و منفي در مواجهه با شخصيت ها و وقايع گذشته است.

رحماني وقتي قرار است از گذشته پر احساس بگويد همه بد و خوب ها را در كنار هم قرار مي دهد:«خانه كهنه رستم خاني/روزگاري نو بود/روي اين طاقچه اش برنو بود.»

رباعي هاي نيمايي صادق رحماني گرچه در بعضي موارد به لحاظ حفظ موضوع و استفاده از كلمات و درون مايه به ورطه تكرار افتاده اند و به طور كل روح اصلي بسياري از شعرها شبيه به هم است اما راز وارگي آن ها را نبايد ناديده گرفت،موضوعي كه ريشه در رباعي هاي كلاسيك دارد و به زيبايي به حوزه شعر نيمايي وارد شده است:«در خانه قديمي ما روي طاقچه/يك عطر بي حواس/يك عكس ناشناس» يا «غنچه اي از فردوس/در هياهو ها گم/چه كسي ساخته است/گنبد مسجد اعظم در قم»

در اين دو نمونه شعر مخاطب صرفا با طرح سوال از سوي شاعر مواجه است. سوال هايي كه او در درجه اول از خودش مي پرسد و ممكن است كه جوابي هم برايشان نداشته باشد،يعني همان كاري كه خيام در شاهكارهاي خود از آن استفاده كرده است. شاعر در بيشتر كارهاي اين مجموعه در حال پرسش هاي ازلي و ابدي است،سوال هايي كه به طرق گوناگون ذهنيت بسياري ديگر از شاعران را در طول تاريخ به خود جلب كرده است:

«پر پيچ و خم است/سنگلاخ است/كجاست؟/آن كوچه كه مي برد مرا خانه دوست؟» يا «دنبال چه مي دود در اين آبادي/اين رود پريده رنگ/با اين عجله؟» يكي از نكات مثبت اين مجموعه، مسئله استفاده به جا از عنصر تصوير است،نكته اي كه باعث شده است بعضي شعر ها در همان خوانش اوليه در ذهن مخاطب حك شوند. تصوير هاي زيبا و جانداري كه توسط شاعر ساخته و پرداخته شده اند.

 بعضي از سروده ها را به تابلو هايي براي ديدن مبدل كرده است و مخاطب به يك باره خود را در برابر يك نقاشي بزرگ مي بيند و عنصر كلمه را براي چند لحظه فراموش مي كند:

«در دست فرشته اي كه سر گردان است/فانوس قديم ماه/ سر گردان است.» يا «باد آمد و خاك آمد و آتش شد و/ آه/شد لك لك ابر ناگهان زاغ سياه.» و «گيسوي بلند نخل/بر شانه آب/مثل پر طاووس كه در آب افتاد» به جرات مي توان گفت كه اغلب فضاهاي موجود در اين مجموعه و ساخت و ساز مجدد دنياي پيرامون و عرضه آن ها در قالب شعر مسائلي است كه منحصر به ذهنيت رحماني است. اما او در بعضي موارد به بازسازي ناموفق انديشه ديگران كه امروزه داراي جايگاهي مثال زدني هستند دست زده و نتوانسته كه چيزي فراتر از آن بگويد و به همين دليل يك شعر ضعيف را جايگزين يك شاهكار كرده است:«چون كهنه رباطي است /جهان گذران/وين خانه كاگلي از آن دگران» اين شعر را كه وامي از يك رباعي مشهور خيام است ، گرچه مي توان به عنوان يك استقبال پذير فت، اما اين نكته را هم بايد ياد آور شويم كه اين گونه سروده ها خواننده سخت گير امروز ادبيات را قانع نمي كند. رحماني در مجموعه«سبز ها قرمزها»توقع خواننده را از خود بالا برده و او را واداشته است كه بسيار جدي به حوزه شعر وارد شود و بر همين اساس هر مخاطبي انتظار دارد كه در سراسر مجموعه با شعر هاي غافل گير كننده اي مواجه شود كه نمونه شان را بسيار ديده است،

شعرهاي درخشاني چون اين شعر:«از پله هاي خسته چندين و چند سالگي/در كوچه مي روم/اين من نيستم/كه در جامه هاي پير خودم راه مي روم/لبخند من بر لب رفتار ديگري است/اندوه ديگران/در كنج خانه دل من رخنه كرده است/اي كاش مي شد كس ديگري به جاي من/چشم از ديدن فردا فرو مي بست.»

 يكي از نكاتي كه كه اي كاش رحماني در چاپ هاي بعد انجام دهد حذف اظهار نظر هاي چاپ شده در آخر كتاب است،اظهار نظرهايي كه بيشتر به تعارفات دوستانه شبيه اند و خواندن آن ها هيچ كمكي به فهم خواننده در مواجهه با سروده ها نمي كند،اي كاش اين نوشته ها در جاهاي ديگري چاپ مي شد ند و نويسندگان آن ها كه اغلب از اهالي ادبيات جدي كشور هستند خود را از دام تعارفات معمول رها مي كردند و شعر رحماني را آن گونه كه هست مي ديدند تا چيزي هم براي آيندگان به يادگار بماند.

هفت رباعي نيمايي، هفت پرسش

 

کوچه

پر پيچ و خم است

                      سنگلاخ است

                                             کجاست؟

آن کوچه که مي برد مرا خانه دوست ؟

 

 

 

 

 

 

 

 پرسش

اي بارش آفتاب در فصلي ژرف

در تابستان

چرا نمي بارد برف ؟

 

 

 

 

 

 

 

اندوه

از آن بالا

مگر چه مي بيند ابر ؟

مي ايستد و به حال ما مي گريد ...

 

 

 

 

 

 

بد گماني

يک تنگ که از ترانه خالي شده است

درباره من چگونه مي انديشد

اين گربه ي خيس ؟

 

 

 

 

 

 

 

پلک

آسوده و شاد

                   از کجا آمده است ؟

پروانه ي خسته

                      برنگاه نوزاد

 

 

 

 

 

 

 

سوال يک

دنبال چه مي دود در اين آبادي

اين رود پريده رنگ

                                 با اين عجله ؟

مرتضي گفت : حالا که به کاشان آمده ايم ، سري به سهراب بزنيم . به امام زاده سلطانعلي در مشهد اردهال رفتيم . آفتاب خرداد ماه مايل مي تابيد . در آسمان بعدازظهر تکه ابري پيدا بود . سايه ي مناره ها مثل دودست برآمده بر گورسهراب روئيده بودند . مرتضي با کاسه ي دست هايش آب بر چيني نازک تنهايي ريخت . گفت : سنگ قبر سهراب يک تکه ابر زلال است . دست هايم را در آن فرو بردم ! به روستاي علوي رفتيم ، نهري از کنار جاليز رد مي شد ... 

  

 

 

 

 

 

 

سوال دو

شب

       خسته که مي شود

                                   کجا مي خوابد ؟!

چند رباعی نیمایی

 

 رهايي يک

 

 در گوشه متروکه يک قبرستان

گوري تنها 

            با نام رضا

                           آزاد و رها ...

گردش در قبرستان متروکه ، خواندن روي قبرها و ديدن آنها دل آدمي را زلال مي کند . در يکي از همين قبرستانهاي کوچک ، در کنار خاانه شهيد ناصر عظيمي ، قبري کوچک ديدم که فقط روي آن نوشته شده بود _ رضا _ حس اين تصوير هيچ گاه مرا رها نمي کند . فقط مي توانستم احساس خوشايندم را با اين دو پاره کوتاه بيان کنم . رضا دنيا را به هيچ گرفته است ، نه تاريخ تولدي ، نه وفاتي ، نه نام پدر و نه ... غروب خسته اي بود . هوا نه سرد و نه گرم .

 

رهايي دو

 

 شگفتا

چه آسودگي ها ست در نام تو

بگو نام فاميل تو چيست آيا ؟

                                    رضا .

 

ويراني

 

 خانه کهنه رستم خاني

روزگاري نو بود

روي اين طاقچه اش برنو بود

حاجي رستم خان از حاکمان محلي گراش _ فرزند ارشد فتحعلي خان گراشي حاکم لارستان به روزگار ناصر الدين شاه قاجار _ که به شوخ طبعي و لطافت و حاضر جوابي معروف بوده است . خانه اي بزرگ و آراسته داشته است در کنار مسجد جامع گراش . استاد احمد اقتداري گفته است : « هم اهل بزم بوده ، هم اهل رزم ، هم زارع بوده است و هم مالک ، هم درويش بوده است و هم خان ، هم اهل زر بوده است و هم اهل زور . » (ديوان شيداي گراشي ، ص 441 )

 

بوستان لاله

 

 حاجي صدره !

                شده ست گورستانت

     بازيچه ي کودکان در اين بستان

گورستاني در شهر « گراش » که سالياني به بوستان تبديل شده است . گورستان قديمي شيخ صدرالدين ، تا پانزده _ بيست سال پيش هنوز آثار گورستان را در خود داشت . اکنون کودکان نمي دانند ، چه مردان و زناني در زيز پايشان آسوده خفته اند .

 

گم

 مقبره ی فقیه

 

 

 

 

 

در مقبره ي فقيه با دلتنگي

يک مشت تراب تازه را کردم بو

عطر نفس نفيسه مي آمد از او

گورستان فقيه ، که در زبان محلي به آن « فخي » مي گويند، جايي است که خواهر خردسالم _ دومين فرزند خانواده _ در آن قبرستان مدفون است . او به علت سرخک مرده بود . پدرم در وصيت نامه اولش ، نوشته بود او را کنار نفيسه دفن کنند . بعدها سوداي نام و ياد او ، پدرم را واداشت تا اسم دختر چهارمش را نفيسه بگذارد . فروردين 1385 به آن گورستان رفتم ، نتوانستم قبر کوچک او را پيدا کنم . هوا نيمه ابري بود و من محزون بودم . دلم قطره قطره از چشم هايم مي چکيد . سرخک خورشيد بيشتر شده بود .

 

تصوير

 

 يک معجزه کوچک

             _ خيلي آسان _

افتاده درخت هاي گز در ليوان .

درخت گز ، هميشه سبز و سوزني است و در مناطق جنوب کاشته مي شود . فقط يک سال به آن آب بدهي کافي است . ادامه حيات را به ريشه هاي خودش وامي گذارد . براي مرزبندي باغ ها و صحرا ها در منطقه جنوب از اين درخت به صورا رديف استفاده مي کنند . رقص گزها در بادهاي تند تابستاني تماشايي است .    

چند ترجمه از فرزدق اسدی

برادرم فرزدق اسدی شاعر  و مترجم بر این ناچیز لطف بیکران کرده اند و قطعاتی از کتاب سبزها قرمزها را ترجمه کرده اند. می بایست متن فارسی را در این پست عرضه می کردم، تا شما ادب آشنا یان و فرزانگان با هر دو متن رو به رو شوید. امید وارم فرصتی برای درج متن اصلی پیش آید. 

کتاب تبعید وبلاگ فرزدق اسدی

 «طليق (1)»

 في الزاوية المهجورة من المقبرة

 قبر وحيد

 باسم "رضا"

 أعزلاً طليقا !

 

 «طليق (2

 یا لسکينة اسمک

 قل لي ... ما هو اسم عشیرتک

 یا رضا !

 یرقّ الإنسان شیئاً فشیئا عندما یتجول فی المقابر المهجورة و هو یقرأ الأسماء المنحوتة علی القبور . في إحدی هذه المقابر العتیقة رأيت وإلی جانب قبر صدیق لي في الصغر الشهيد "ناصر عظیمي" قبراً لم يکتب علی شاهدته سوی کلمة واحدة : « رضا » . هذه الصورة لم تترکني أبدا . لم أستطع التعبیر عن ما انتابني سوی بهتین المقطوعتين . في الواقع لم يعباً رضا بهذه الدنيا قط . ما من تاریخ للولادة و لا تاریخاً للوفاة و لا اسم الوالد و لا ... . عندها کان الغروب متعباً والجوّ معتدلا ... ! o

 ============

 «الغربة»

 ما من باقة ورد

 و لا کأس مليء بالماء

 للرجال الغرباء في زاوية المقبرة !

 تقع أسفل مقبرة شهداء «ناساگ» مقبرة صغيرة دفن فيها أفغان من أهل السنة ، و لکل منهم قبر علی هیأة خاصة غیرمألوفة ـ صغيرة و کبيرة ـ حیث حفرت الکتابات بالأصبع علی تلک الألواح الإسمنتية  . سألت خادم المقبرة : لماذا هذا القبر کبیر هکذا ؟ قال : إن أقاربه قالوا إنه کان یعدّ في أفغانستان رجلاً کبیرا ! سألت : و لماذا زرعوا القمح فوق هذا القبر الیافع ؟ قال : قالت أمه إنها تريد أن يستنشق ابنها هواءاً طرياً بین الحين والآخر ! هذه القبور لا یرتادها زائر عادة ً . هي راقدة في سکونها في زاوية المقبرة . قلبي یرفّ إليها ... أيام الخميس . o

 ============

 مقبره ی فقیه

 

 

 

 

 

«الضائع»

 في مقبرة الفقيه

 محزوناً

 شممت حفنة تراب طرية

 کانت تفوح منها

 عبق أنفاس نفيسة .

مقبرة "فقيه" أو کما يسميها المحليون "فخي" هي محل دفن أختي الصغيرة ـ ثاني طفل العائلة ـ والتي کانت قد توفيت بالحمّی القرمزية ... مرض الحصبة . في وصيته الأولی أوصی والدي دفنه بعد موته إلی جوار نفیسة . کما دفعه اسم و ذکری "نفیسة" أن يسمي بنته الرابعة بهذا الإسم . في ربیع عام 2006 عندما زرت تلک المقبرة لم أفلح بالعثور علی قبرها . کان الجوّ غائماً و کنت أنا حزینا. لم يکن في المقبرة سواي و کان قلبي يتساقط من مقلتيّ قطرة قطرة . ... کانت الحمرة تغطي الشمس . o

============

 «متنزة "لاله"»

  أيها الحاج صدرا

 قد صارت مقبرتک

 ملعباً للأطفال في هذا المتنزه !

 منذ عدة سنين تحولت مقبرة في مدينة "گراش" إلی متنزه . و آثار المقبرة العتيقة کانت ظاهرة علی مقبرة الشيخ "صدرالدين" قبل حوالي خمسة عشر إلی عشرين عاما . والآن لا يعلم الأطفال من قد يرقد تحت أقدامهم حين یلعبون .

 ============

 «الغراب»

   بيت رستم خان العتيق

 کان یوماً عامرا

 و علی رفه هذا

           کانت بندقية . 

   الحاج رستم خان کان من حکّام منطقة "گراش" المحليين . هو الإبن البکر لـفتح علي خان الگراشي حاکم منطقة لارستان في عهد ناصرالدين شاه من ملوک السلسلة القاجارية . کان رستم خان شهيراً بالإرتجال في أجوبته و سلاسة مزاجه . کان يملک بیتاً واسعاً و مرتباً إلی جانب المسجد الجامع بگراش . کتب عنه الباحثون : « کان في آن واحد من أهل الطرب والحرب ، يمارس الزراعة إلی جانب کونه إقطاعيا ، کانت له طباع الدراويش رغم کونه من الخوانين ، و کان من أهل المال و من أهل القسوة  . ... » 

  «صورة»

 إعجاز صغير

 ـ ببساطة ـ

 إنعکست أشجار الطرفاء

في مياه القدح !

 شجرة الطرفاء الصحراوية تکون دوماً خضراء و مدببة ، و تنبت في المناطق الجنوبية . تکتفي بالسقي عاماً واحدا ، و تدع لجذورها الإستمرار بالحياة . يستخدمها الجنوبيون لتحديد حقولهم بزرعها في خطوط ممتدة . تراقص أشجار الطرفاء في رياح الصيف العاتية شيء خلّاب جداً . 

 ============

  «تجاهل»

 أنظر

 من دون منـّة السلـّم 

 اللقلق العجوز

 هذه المنارة

        إلی أعلاها !

   سألت أبوجاسم : بما أنک تعيش في حيّ "پامنار" (= عتبة المنارة ، أسفل المنارة ، ... ) بمدينة قم ... هل تعلم کیف صعدت اللقالق إلی أعلی تلک المنارة ؟ قال : عليّ أن أشتري علبة من الصبغ الأبيض ! ... سألت : لماذا ترتدي اللقالق اللباس العربي الأبیض ؟ قال : أتيت لک بهذه الشمعة المعتمة من هولندا أيها اللقلق ! قلت : إذاً لماذا رتديت بذلة سوداء و أنت تتکلم بالنبرة البغدادية ؟ قال : إن اللقالق قد ارتدت لباس الأحرام ... أضنّ أنها قد مرّت بقرية "حاجّ آباد" (قرية بالقرب من قم ) !

 ============

  المروحة»

  الصوفّيون الحیاری

 الصوفيون الوحيدون

 یالروعة سماع [1]

 مروحتنا السقفية !

 رتابة صوت المروحة السقفية ظهيرة أيّام الصیف کانت تثير فيّ السکينة والإستقرار . کانت أمّي تقول أن هؤلاء ثلاثة إخوة يتراکضون خلف الآخر من دون أن یفلح أحد منهم بالآخر . و ما زال هؤلاء الإخوة الثلاثة یرکضون بأثوابهم البیضاء الطويلة خلف الآخر من دون أن يصلوا . و لکن ذلک الصوت الذي کان یبعث علی السکينة رکض کثیراً وابتعد عنـّي کثیرا !

 ============

 «السؤال 1 »

 خلف أي شيء يعدو

هذا النهر الباهت

     بهذه السرعة ؟

 قال مرتضی : بما أننا لم نزل في مدينة کاشان فلنذهب لزيارة قبر سهراب سپهري . و ذهبنا إلی مقام "سلطان علي" بقرية "مشهد أردهال" حيث دفن سهراب . شمس أواخر الربيع کانت تسطع متمايلا . و کانت ثمة غيمة في سماء مابعد الظهر . ظلال المنائر کانت نابتة علی قبر سهراب کسواعد ممدودة . رشّ مرتضی بکفّيه غرفة من الماء علی خزف الوحدة الرقيق [2] . قال : إن قبر سهراب عبارة عن قطعة سحابة بیضاء . غمست یدي فيها ! ذهبنا إلی قرية "علوي" ، کانت تمرّ ساقية من جانب مزرعة الخضروات الصیفية ... ! 

  --------------------------------------------------------------------------------

 [1]  السماع هو رقص الصوفيين العرفاني . م

 [2]  إشارة إلی مقطوعة قصيرة لسهراب سپهري . م

هايكو در شعر فارسي جايگاهي ندارد. در گفت و گو با جام جم  امروز

 محمدرضا شالبافان‌: صادق رحماني، شاعر كه خود نيز مجموعه‌اي از شعرهاي كوتاه دارد، سابقه توجه به شعر كوتاه را در ادبيات فارسي از هزاران سال پيش تاكنون مي‌داند و مي‌گويد:

 شعرهاي كوتاه خسرواني و نوخسرواني در شعر ما سابقه طولاني داشته‌اند اما از دهه 40 به بعد نامگذاري‌هاي مختلفي كه سليقه سرايندگان در خلق آنها بيشترين نقش را داشته، ارائه شده است چيزي كه به نام هايكو معروف است، به نظر من جايگاهي در شعر كوتاه فارسي نخواهد داشت و دليلش هم آن است كه هايكو چارچوب خاص خود را دارد، يك ارمغان وارداتي است از ژاپن و به نظر من نامگذاري هايكوي ايراني يك اسم غيرمنطقي خواهد بود. او مي‌گويد: اما شعر كوتاه در اين ميان مي‌تواند نامي طبيعي‌تر و منطقي‌تر باشد؛ هرچند در تقابل با آن قالبي به نام شعر بلند نداريم. به احتمال زياد، شاعران نوپردازي كه در دهه‌هاي 40 و 50 فعاليت مي‌كردند، گاهي اوقات وقتي در ايده‌هاي خود نمي‌توانستند ساختار شعر بلند را به پايان برسانند، بناچار ايده‌هاي كوتاه خود را با عنوان طرح قلمي مي‌كردند و طرح در حقيقت يك پيش شعر است.

  نامگذاري‌ها چون هيچ كدام تعريف شايسته‌اي ندارند و تئوريسين‌ها و نظريه‌پردازان ادبي هم در اين زمينه تعريفي از اين شعرهاي كوتاه نكرده‌اند. همچنان در فضاي تعليق و حيراني به‌سر مي‌برند. همين نامگذاري سليقه‌اي سبب شد من در كتاب سبزها، قرمزها، نامگذاري سليقه‌اي رباعيات نيمايي را انجام بدهم؛ هر چند مي‌شود براي آن چارچوب و حد و مرز هم مشخص كرد.

  

رحماني با اشاره به رويكرد غير قابل انكار به شعر كوتاه در فضاي مجازي و رسانه‌هاي مكتوب، يكي از دلايل اين اتفاق را چنين برمي‌شمارد: روزگار ما روزگار سرعت است و بسياري از مخاطبان مجالي براي بازخواني شعرهاي بلند و انديشه‌هاي بلندتر ندارند و تمايل دارند در قالب‌هاي كوتاه، انديشه‌هايي كه داراي نكته‌هاي ريزي هستند، دريافت كنند. وي مي‌افزايد: دليل ديگر بازمي‌گردد به مساله‌اي به نام ماندگاري شعر. در شعرهاي بلند بيشتر شاهديم كه بيت‌هايي و گوشه‌هايي در ذهن مخاطب مي‌مانند. كما اين‌كه اخيرا عباس كيارستمي بيت‌هايي از حافظ را انتخاب و با فرمت جديد آن را براي روزگار ما منتشر كرده است. همين مساله سبب مي شود شاعران به سمت شعرهاي كوتاه بيايند. پيام كوتاه هم اين روزها به رواج شعر كوتاه كمك مي‌كند. اين امكان البته براي شعرهاي بلند وجود ندارد و شاعران هم همواره علاقه‌مند بوده‌اند كه ضمن يافتن مخاطب ايده‌هاي خود را به ايشان منتقل كنند.

  شعر كوتاه با شناسنامه ايراني

 شاعر «سبزها، قرمزها»‌ ادامه مي‌دهد: ساختارها و غالب‌هاي شعري ما از روزگاران پيشين جداگانه بررسي مي‌شدند و امروز هم بايد همين‌گونه باشد. تعريف دوبيتي و رباعي با مثنوي متفاوت است. با همين توضيح مقايسه شعر كوتاه و ظرفيت لحظه‌اي آن با شعر بلند قابل قبول نيست و شعرهاي بلند ساختار، معماري و مهندسي خاص خودشان را دارند. با همين تعريف، من معتقدم شعر كوتاه قالبي مجزا از شعر سپيد و قوالب ديگر فارسي است.

  شعر كوتاه بايد داراي انسجام باشد، در لحظه باشد، نكته داشته باشد و بسيار فشرده شكل بگيرد و اگر به سمت باز كردن آن نكته برويم، اولين شاخصه شعر كوتاه از بين خواهد رفت.

   رحماني در پايان تاكيد مي‌كند شعر كوتاه بهتر است داراي آهنگ و ريتم باشد. به همين دليل است كه شعرهاي كوتاه و هايكوهايي كه اين روزها منتشر مي‌شود، چون ريتم و موسيقي ندارد، چندان مورد استقبال و اقبال مردم قرار نمي‌گيرد و دقيقا به همين دليل رباعيات و دوبيتي‌ها بيشتر در ميان مردم رايج و زبانزد مي‌شود. همچنين بايد شاعران بپذيرند كه ما شعر كوتاه ايراني داريم و نيازي نيست از اسم‌هايي چون هايكو استفاده كنيم و مي‌توانيم با ترميم و اصلاح قالب‌هاي خودمان، شعر كوتاه با شناسنامه ايراني داشته باشيم. 

نگاهي به مجموعه شعر«سبز ها قرمز ها» سروده صادق رحماني

رسول آباديان : مجموعه سبز ها قرمز ها حاوي صد رباعي نيمايي است كه در نوع خود قابل توجه اند،اين مجموعه كه ششمين كتاب از شعرهاي رحماني است به دلايل گوناگون با آثار قبلي او متفاوت است._

خبر گزاري كتاب ايران(ايبنا):آنچه  مجموعه مورد بحث را از ديگر كارهاي اين شاعر متمايز مي كند در درجه اول نوع نگاه او به عناصر بومي و ارائه آن ها به زباني مدرن است،رحماني با اين كار به نوعي، در هم آميزي دو احساس را تجربه كرده كه تا حدودي هم موفق از آب درآمده است.

 

اغلب سروده هاي مجموعه سبز ها و قرمز ها ساده و روانند و شاعر در پي آن نبوده كه با استفاده از واژگان و تصاوير دور از ذهن ،مخاطبش را دچار پريشان حالي كند،به تعبير بهتر مي توان گفت كه شعر هاي اين مجموعه بدون هيچ ادعايي

راه خود را براي رسيدن به اعماق ذهنيت مخاطب پيدا مي كنند و هر علاقه مند به حوزه شعر بنا به سطح سليقه و مطالعه مي تواند از خواندن آن ها لذت ببرد.

 

يكي از نكاتي كه در مواجهه اوليه با اين مجموعه حضور خود را اعلام مي كند دلبستگي هاي شاعر به عناصر بومي سرزمين خود است،نكته اي كه مي توان از آن به عنوان يك برگ برنده در رسوخ روح اشعار به ذهن خواننده از آن ها ياد كرد.

 

نكته قابل اعتنا در اين مجموعه عدم داوري هاي مثبت و منفي در مواجهه با شخصيت ها و وقايع گذشته است .رحماني وقتي قرار است از گذشته پر احساس بگويد همه بد و خوب ها را در كنار هم قرار مي دهدخانه كهنه رستم خاني/روزگاري نو بود/روي اين طاقچه اش برنو بود.»

 

رباعي هاي نيمايي صادق رحماني گرچه در بعضي موارد به لحاظ حفظ موضوع و استفاده از كلمات و درون مايه به ورطه تكرار افتاده اند و به طور كل روح اصلي بسياري از شعرها شبيه به هم است اما راز وارگي آن ها را نبايد ناديده گرفت،موضوعي كه ريشه در رباعي هاي كلاسيك دارد و به زيبايي به حوزه شعر نيمايي وارد شده استدر خانه قديمي ما روي طاقچه/يك عطر بي حواس/يك عكس ناشناس» يا «غنچه اي از فردوس/در هياهو ها گم/چه كسي ساخته است/گنبد مسجد اعظم در قم»

 

در اين دو نمونه شعر مخاطب صرفا با طرح سوال از سوي شاعر مواجه است. سوال هايي كه او در درجه اول از خودش مي پرسد و ممكن است كه جوابي هم برايشان نداشته باشد،يعني همان كاري كه خيام در شاهكارهاي خود از آن استفاده كرده است.

 

شاعر در بيشتر كارهاي اين مجموعه در حال پرسش هاي ازلي و ابدي است،سوال هايي كه به طرق گوناگون ذهنيت بسياري ديگر از شاعران را در طول تاريخ به خود جلب كرده است:«پر پيچ و خم است/سنگلاخ است/كجاست؟/آن كوچه كه مي برد مرا خانه دوست؟» يا «دنبال چه مي دود در اين آبادي/اين رود پريده رنگ/با اين عجله؟»

 

يكي  از نكات مثبت اين مجموعه، مسئله استفاده به جا از عنصر تصوير است،نكته اي كه باعث شده است بعضي شعر ها در همان خوانش اوليه در ذهن مخاطب حك شوند.

 

تصوير هاي زيبا و جانداري كه توسط شاعر ساخته و پرداخته شده اند بعضي از سروده ها را به تابلو هايي براي ديدن مبدل كرده است و مخاطب به يك باره خود را در برابر يك نقاشي بزرگ مي بيند و عنصر كلمه را براي چند لحظه فراموش مي كند:«در دست فرشته اي كه سر گردان است/فانوس قديم ماه/ سر گردان است.» يا «باد آمد و خاك آمد و آتش شد و/ آه/شد لك لك ابر ناگهان زاغ سياه.» و «گيسوي بلند نخل/بر شانه آب/مثل پر طاووس كه

در آب افتاد»

 

به جرات مي توان گفت كه اغلب فضاهاي موجود در اين مجموعه و ساخت و ساز مجدد دنياي پيرامون و عرضه آن ها در قالب شعر مسائلي است كه منحصر به ذهنيت رحماني است. اما او در بعضي موارد به بازسازي ناموفق انديشه ديگران كه امروزه داراي جايگاهي مثال زدني هستند دست زده و نتوانسته كه چيزي فراتر از آن بگويد و به همين دليل يك شعر ضعيف را جايگزين يك شاهكار كرده است:«چون كهنه رباطي است /جهان گذران/وين خانه كاگلي از آن دگران» اين شعر  را كه وامي از يك رباعي مشهور خيام است ، گرچه مي توان به عنوان يك استقبال پذير فت، اما اين نكته را هم بايد ياد آور شويم كه اين گونه سروده ها خواننده سخت گير امروز ادبيات را قانع نمي كند.

 

رحماني در مجموعه«سبز ها قرمزها»توقع خواننده را از خود بالا برده و او را واداشته است كه بسيار جدي به حوزه شعر وارد شود و بر همين اساس هر مخاطبي انتظار دارد كه در سراسر مجموعه با شعر هاي غافل گير كننده اي مواجه شود كه نمونه شان را بسيار ديده است،شعرهاي درخشاني چون اين شعر:«از پله هاي خسته چندين و چند سالگي/در كوچه مي روم/اين من نيستم/كه در جامه هاي پير خودم راه مي روم/لبخند من بر لب رفتار ديگري است/اندوه ديگران/در كنج خانه دل من رخنه كرده است/اي كاش مي شد كس ديگري به جاي من/چشم از ديدن فردا فرو مي بست.»

 

يكي از نكاتي كه كه اي كاش رحماني در چاپ هاي بعد انجام دهد حذف اظهار نظر هاي چاپ شده در آخر كتاب است،اظهار نظرهايي كه بيشتر به تعارفات دوستانه شبيه اند و خواندن آن ها هيچ كمكي به فهم خواننده در مواجهه با سروده ها نمي كند،اي كاش اين نوشته ها در جاهاي ديگري چاپ مي شد ند و نويسندگان آن ها كه اغلب از اهالي ادبيات جدي كشور هستند خود را از دام تعارفات معمول رها مي كردند و شعر رحماني را آن گونه كه هست مي ديدند تا چيزي هم براي آيندگان به يادگار بماند.

 

 

چهار شعر کوتاه از صادق رحمانی

 

بي‌قراري

 

موسم آهوانِ نا آرام

شده‌ام محو آن دو چشم سياه

در سراشيب تنگه‌ي بادام

 

تنگه بادام يكي از دره‌هاي معروف شهر گراش است كه ر فصل‌هاي بخصوصي پر از چغاله بادام مي‌شود و مردمان براي مصارف شخصي از بادام بنان، بادام تر و تازه مي‌چينند. مي‌گويند در سايه‌روشن روزهاي بهاري آهوان زاد و ولد مي‌كنند.

 

تصوير

 

يك معجزه‌ي كوچك

-خيلي آسان-

افتاده درخت‌هاي گز در ليوان.

 

درخت گز، درختي هميشه سبز و سوزني است كه در مناطق جنوبي كاشته مي‌شود. فقط يك سال به آن آب بدهي كافي‌ست. ادامه‌ي حيات را به ريشه‌هاي خودش وامي‌گذارد و براي مرزبندي باغ‌ها و صحراها در منطقه جنوب از اين درخت بصورت ايف استفاده مي‌كنند. رقص گزها در بادهاي تند تابستاني تماشايي است.

 

حقيقت

 

اين فلسفه‌ي ساده‌تر

-اما معضل-

از بركه‌ي كَل نمانده جز بركه‌ي كَل

 

بزرگي قطر آن، معماران هيچگاه نتوانستند گنبدي روي آن تعبيه كنند و چندين بار تا نيمه رفت، امابركه‌ي كل يكي از آب‌انبارهاي بزرگ جنوب است كه در شهر گراش قرار دارد، به دليل وسعت و  باز هم فرو ريخت به همين جهت آن را «بركه كَل» نام نهاده‌اند. باني اين بركه آقا اسدالله از نوادگان فتحعلي خان گراشي بوده است.

 

نیایش

 

یک لحظه‌ی شاعرانه

در این صحرا

قامت به نماز بسته نخلستان‌ها

 

کشف شاعرانگی اشیا / نگاهی به اشعار صادق رحمانی

 محمد خواجه‌پور: شعر رحمانی بیش از آنچه ما انتظار داریم زیباست. او در شعرهایش ما را مثل مسافری به نقاط بکر دوست داشتن می‌برد پرتگاه‌هایی که امکان فرو افتادن دارد و البته لحظه‌هایی که عظمت آنان در خرديشان است.

شعری تنها وقتی می‌تواند شعر باشد که از جنبه‌هایی نو باشد. این نو بودن می‌تواند در فرم، مفهوم، واژه‌ها هر یک از چیزهایی باشد که شعر را می‌سازد تا شعر اتفاق بیافتد. اتفاقی که در شعرهایی رحمانی می‌افتد این است که او واژه‌ها را به شکل ساده و يا در ترکیبات اضافی و وصفی به‌گونه‌ای در جمله‌ قرار می‌دهد که خواننده سنگینی این اشیا را از نظر حسی بر خود احساس می‌کند.

شاید بتوان سهراب و فروغ را از موفق‌ترین شاعرانی دانست که مجوز شعریت واژه‌ها را صادر می‌کردند. آنان بار حسی شعر را بر دوش واژه‌هایی قرار دادند که بیش از آن کسی آن‌ها را شاعرانه نمی‌دانست. سهراب و فروغ روادید ورود واژه‌ها را به شعر صادر می‌کردند اما شاعران بعد از آنان به‌جای آن که این وظیفه را انجام دهند تنها به چینش مجدد واژ‌ه‌های سهرابی پرداختند و این‌گونه واژه‌هایی مثل آب و روشنی آنچنان از رمق افتادند که دیگر نمی‌توانستند بار حسی يا همان شعریت شعر را بر دوش بکشند.

شعر رحمانی از این جهت نو است که واژه‌های او آن‌گونه نزدیکند که خواننده در ذهن می‌گوید. ها! خودش هست. «عشق اتفاقی‌ست که می‌افتد/ مثل توپ در حیاط همسایه» هرچند در این تکه، سطر اول بسیار مستعمل و تکراری‌ست. اما شاعر توانسته بار حسی شعر را به طور کامل به سطر دوم منتقل کند. کشف این‌گونه لحظه‌ها و واژه‌ها که بتوانند مثل ستونی شعر را بر دوش بکشند. کار سختی است. از این‌گونه ستون‌های باربر در شعر رحمانی بسیار می‌توان دید.

رحمانی نسبت به دیگر شاعران اشیا را بیشتر مورد توجه قرار داده اما این کارکرد شعری اشیا به‌خصوص البسه که در مرز حساس فتیشیسم قرار دارد در سطح عاشقانه باقی مانده و هرگز جنسی نمی‌شود.

این اشیا چه به عنوان شی در شعر آورده شوند. «روسری‌ات بر طاقچه» و يا حتی اگر در ترکیبات شاعرانه قرار گیرند. «و جوراب‌های حوصله‌ات/ که بلند است ... زیباست» همچنان طنین خود را حفظ می‌کنند گویی که تمام شعر حاصل نگرش يا بهتر بگویم زوم کردن بر این شی است. در سطرهای اول شعر «چاقو ... » شاعر به‌گونه‌ای این پژواک و اثر اشیای واقعی بر خود را بیان می‌کند. «آیا باید عجیب باشد؛ وقتی پیچک‌های کاغذی نیستند؟»

به نظر می‌رسد شعر صادق رحمانی طنین اشیا درون اوست که به شکل کلمات از آن‌ها رهایی می‌یابد. او به جای توجه به فرد در شی غرق می‌شود و سرانجام فرو می‌ریزد. گویی شاعر آنچنان در شرم شاعرانه فرو رفته است که به خود اجازه نمی‌دهد از «تو» سخن بگوید. اشیا را واسطه می‌گیرد و شعر خود را از آنان می‌آفریند این پوشیدگی در واقع بازتاب آنچه است که می‌بیند. معشوق او در چادر مشکی پوشیده است و او چیزی جز آن‌چه می‌بیند را بیان نمی‌کند.

توجه به اشیا و همچنین این که شاعر می‌داند«نه مرا زیبایی صیقل خورده‌ای است.» این شعرها را به شعرهایی واقع‌گرا تبدیل می‌کند. شعرهایی که حتی دوست‌داشتن هم در آن‌ها واقعی‌ست یک دوست‌داشتن با واسطه.

 

 

حدیث زندگی: هر وقت کتابی با نام صادق رحمانی، وارد بازار می‌شود، آدم، منتظر اتّفاقی است. در این کتاب هم با اتّفاق‌های جدیدی رو به رو می‌شویم: رباعی‌های نیمایی!

صادق رحمانی، طلبه است و هنوز حال و هوای حجره و مدرسه، از شعرهایش می‌تراود و چون اهل گردش است، فضای محلّی به شدّت، شعرهایش را دربرگرفته است. رباعی‌های نیمایی این کتاب، آدم را یاد هایکو می‌اندازد. شاید مخاطب ایرانی، هایکوهای ژاپنی را به عنوان شعرهای کوتاه و لطیف و دلنشین پذیرفته باشد، امّا رباعی‌های نیمایی صادق رحمانی، به خاطر فضای ایرانی، بسیار دلنشین‌تر جلوه می‌کنند. در کنار هر رباعی، توضیحی چند خطّی هم چاپ شده است که البته شاید این کار از صادق رحمانی، بعید بنماید؛ چرا که رحمانی، خودش بهتر از هر کس دیگری می‌داند که شعر، خوب است بدون هیچ توضیحی به مخاطب عرضه شود تا مخاطب، برداشت‌های خاص خود را از شعر داشته باشد. البته حق می‌دهیم که فضای غلیظ محلّی حاکم بر شعرها، پاورقی‌هایی را می‌طلبد که می‌شد با جمله‌هایی کوتاه، تفهیم نمود. در این صورت، حجم کتاب هم کمتر می‌شد؛ ولی هیچ کدام از اینها نمی‌تواند از عطش مخاطب نسبت به کارهای جدید رحمانی بکاهد.این کتاب را نشر همسایه منتشر کرده، با بهای هزار تومان و شمارگان سه هزار نسخه.

چند تا از رباعی‌ها را می‌خوانیم:

رنگینک

خرمای رسیده و رطب

من اینک

مشتاق زیارت تواَم

رنگینک!

الهام

غنچه‌ای از فردوس

در هیاهوها گم

چه کسی ساخته است

گنبد مسجد اعظم در قم؟

تار مو

آه

مانده روی شانه‌ام

مصرعی بلند و کج

از قصیده‌ای سیاه.

زاینده رود

آرامش سنگ را نمی‌آشوبد

در گوشه اصفهان

سرودی، رودی!

پیانو

رپْ رپْ رپِ قطره‌های باران بر سقف

یک قطعه با وقار در افشاری.

پیدایی

در اینه، در ساعت جیبی، در شن

در ینجه، در جامه من، در ساقه

در جوهر خودکار، خدا پنهان است