تابستانی ها
تابستانی یک
یک نرمه نسیم خسته از راه رسید
شد تازه
گلوی بادگیری سر ظهر

تابستانی دو
باد آمد و بر درخت خرما پیچید
ـ شهریور ماه ـ
سایه ها زنده شدند

بهشت نازیبا
یک برکه خشک سوسماری ترسو
صد بوته خار سنگلاخ از هر سو
وه ! این صحرا
جهنم زیبایی ست
تجاهل
بی منت نردبان
چگونه بالا رفته است
بر کله این مناره آن لک لک پیر
به ابوجاسم گفتم : تو که در محله پامنار قم خانه داری آیا می دانی چگونه لک لک ها رفته اند آن بالا ؟ گفت : باید یک قوطی رنگ سفید بخرم . گفتم : چرا لک لک ها لباس عربی پوشیده اند ؟ گفت : این شمع تاریک را از هلند آورده ام برای تو برای تو لک لک ! گفتم : پس چرا با این ته لهجه بغدادی کت و شلوار سیاه پوشیده ای ؟ گفت : لک لک ها احرام سفر بسته اند . فکر کنم از حاجی آباد لک ها هم گذشته باشند !

پنکه
صوفیان حیران
صوفیان تنها
چه سماعی دارد پنکه سقفی ما !
هو هوی یکدست پنکه های سقفی ، ظهر های تابستان در من احساس آرامش و آسایش می ریخت . مادرم می گفت : سه برادرند که همیشه دنبال هم می دوند ، ولی به هم نمی رسند ! آن سه برادر با خرقه های سفیدشان هنوز هم می دوند و به هم نمی رسند ، اما آن صدای آرام بخش بسیار دویده است و از من دور شده است .