اندوه مرا به گوش ِ صحرا برسان


این واژه ی خسته را به فردا برسان


یکپارچه آتش است هامون ، یارب


این ماهی تشنه را به دریا برسان

 

****

 

آرام و فروتنانه نیلوفر شد


پیچید به گرد خویشتن پرپر شد


آهی شد و آتش شد و افتاد به خاک


افسانه ی هیرمند خاکستر شد


****


تا چشم به عمق آسمان دوخته بود


جز حیرت و خستگی نیندوخته بود


آتش به تمام آرزو هایش زد


این شهر دلش برای ما سوخته بود


****


در کنج حصار و گوشه ی بیداد است


با قافله ی سکوت همفریاد است


ای آدمک چوبی از این جا بگریز


این منطقه در قلمرو  تشباد است


****


با شعله ی شعر تابناک آمده ایم


با عیاران شتابناک آمده ایم


ما رویگرانیم که با نان و پیاز


بر بام شکوهمند خاک آمده ایم


****


ماییم که بر دشت جنون پل زده ایم


هرچند که زخمه ی تغافل زده ایم


با قیچک رنج  گاه گاهی راهی


در گوشه ی آتشین زابل زده ایم