از راه تا به آهن و تجریش
رودی می رود که می آید همان رود است
مردی که ما را به نام می شناسد
با گوشه ای از نگاهی تکه تکه می کند خواب آرام کاغذک ها را
از پشت شیشه چراغ ها تنگ کوچکی است
با ماهیان سرخ و زرد.
یکی کودک برای نبودن
صندلی اش را به دست پیرمردی می دهد
یکی کودک برای تکه شدن
دوندگان سیاه در سرفه های نفسگیر خیابان صیحه می کشند
ماهی قرمز در سیاهی خیابان غرق
و مردی که ما را به نام می شناسد
در پیاده رو.
کاغذک ها همه در دست او یکی یکی
از پشت شیشه پلک هایم تکه تکه می پرد
من در گذار باد
پابستهام به خلوت خاموش سنگها .
تو با خیال سرکش
بسیار رفته ای
تا نخلهای خاطره ... تا کوچههای تنگ
ای مرغ بی درنگ !
با آن دم بلند
بر دامها و دامنهها سایه می زنی
در روشنای ظهر .
گنجشک شوخ و شنگ !
در چشم تو دو دختر رقصان و بیمناک
با دم تکانههات
خنیاگرانه
انگار روی خاک .
وقتی که جوجههات
از شاخهسار خاطره پرواز می کنند
من برکهای شکسته
از این کوچه خستهام .

ای مرغ بی درنگ که دلتنگ می دوی
دست مرا بگیر و ببر پابهپای باد
دست مرا بگیر
در هایهای باد !
گریختم به تماشای بی نشانهی تو
به طعم خواب، همآغوش صبح بیروت است
غروبهای غم انگیز عاشقانهی تو
صدای عود می آید در این هوا نم نم
تو گریه می شوی آرامَ روی گریه ی تو !
رهاتر از شب گیسوی ماه شیراز است
مرا به فال به فالی شگفت دعوت کرد
به سرنوشت تو در فال قهوه پی بردم
حریروار چو تحریرهای« فیروز» است
شکسته می زنی و طرز طرز عشاق ست
همین که مرگ فرو ریخت زندگی در من
شکفت شعله ی شوق پرندگی در من
نفس نفس که چنین بال می زنی در خود
چگونه حاصلت از این تپندگی در من
بدوز چشم نیاسودن مرا بر باد
که مُرد چشمه ی فردای زندگی در من
امان نمی دهد این موریانه ثانیه ای
به تیغ عقربه های جوندگی در من
دلم گرفت از این لحظه های بی آهو
پناه می برم از این رمندگی در من
اگر چه از همه سو تندباد می آید
نمی رسد به هوای دوندگی در من
میا به کوچه ی بن بست، ای نسیم وزان
گذشت لحظه ی ناب وزندگی در من
« فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی»
بریز آتشی از شوق بندگی در من
در روشنای مدرسه ی هفت سالگی م
آن جا کنار جوی خیابان نشست
قیچک نواز پیر .
سیگار زر
بر لب آن مرد رُفتگر
با زخم زخم زخمه ی انگشت های خویش
دردی نشاند بر تپش سیم های ساز
یکدست و بی درنگ
یک آسمانه چلچله ی مست شد رها ...
در بی قرارگاهی آن عصر بی تپش
ناگاه و بی روش
دستی برید تار غم انگیز ساز را
راهی نمانده است
در زیر این کبود
دیگر زمان زمانه ی عاشق شدن نبود ...
***
در روشنای مزگت ِ دروازه
پنهان تر از همیشه
در تنگجای بقعه ی پیر ایستاده است
با آن لباس گُر گرفته ی خاکی
انگشت روی ماشه ی احساس
آوازهای گمشده ی میهن مرا
با قیچک ِ تفنگ در آغوش می کشد.
در زیر نور بی رمق تیرهای برق
در من نیاز کهنه تری تازه می شود
تاریک و محو
"کوچه ی دروازه" می شود
***
سی سال رفته است
در های و هوی خلوت گوری شکسته تر
ابر آمد و سکوت غم آلود را گریست
رودی دوید پشت " دبستان برق روز "
قیچک نواز پیر!
دلواپس ادامه ی ساز توام هنوز
در خواب این کویر.
.................................................................................
در کودکی های من رفتگری بود که قیچک می نواخت. قیچکی دست ساز. نام رفتگر نیاز بود از سرزمین تش باد که در شهر ما به غربت آمده بود.، با همان لباس هایی که می دانی . با سبیلی تاب داده و اندکی لبخند. خوب می نواخت در آن تنگی عصر. انفلاب که شد. ساز را گذاشت . تفنگ را برداشت ...
شب به خواب می رود
قلب ِ خسته ی زمین شکسته می شود
ماه خسته می شود
کوچه ها ایستاده اند، پله ها راه می روند
شهرها به کوه می زنند، کوه ها به ماه می روند
قطره قطره می چکد
شب به روی آفتاب
با شتاب می رود آبروی ماه و آبروی آفتاب
برق چشم هایشان گاه گاه می رود
صندلی به صندلی
زیر بارش غریب آفتاب بی غروب
صف به صف نشسته اند بره ها و گرگ ها
گرگ ها و بره ها دادخواه می روند
ای خدا
ای خدای مهربان
باورم نمی شودکه همچنان
مومنان روی ِ تو در صف ایستاده اند
کافران چشم تو بی گناه می روند !
...........................................................................................
دیدگاه ابوالفضل پاشا درباره ی شعر رستاخیز
بسیاری از اوقات دیده می شود که شاعران در شعرهایشان از شیوه های مستعمل و نخ نما بهره می برند در حالی که زبان و کارکردهای ویژه ی آن این ظرفیت را در اختیار ما قرار داده است که بتوانیم از حد و حدود معمول فراتر برویم.
برای ان که مستدل صحبت کرده باشم از ذکر مثال بی نیاز نیستم، چنا که برخی از شاعران مقادیر ثابت را در مقابل مقادیر ثابت قرار می دهند و در نتیجه شیوه ای مستعمل ارائه می کنند. برخی دیگر از شاعران نیز از آن طرف بام می افتند چنان که مقادیر متغیر را در مقابل مقادیر متغیر قرار می دهند و ما را به فضایی دور از دسترس رهنمون می شوند.
یکی از ظرفیتهایی که تاکنون در شعر کمتر مورد توجه قرار گرفته، تقابل و تعامل مقادیر ثابت و متغیر است. چنان که شاعر برای دستیابی به چنین امکانی می تواند فضاهای گوناگون را در حوزه های مفهومی، ساختاری، و کاراکتری در کنار و یا بهتر بگویم: در روبهروی هم بنشاند تا به موقعیتهایی برتر و ماندگارتر برسد، که صادق رحمانی در شعر رستاخیز به همین شیوه نظر داشته است.
در این شعر دو روایت گوناگون – و ظاهرن بی ارتباط یا کم ارتباط – خود را از دو منظر جدا به رخ میکشند؛ یکی روایت معمول همه روزهی ما انسانها در روابط معمول زندگیست و روایت بعدی بهرهوری از مصادیق آیینی. البته این نکته را نیز ناگفته نگذارم که منظور از روایت معمول، صرفن بهرهگیری از اشیا و کارکردهای روزمره نیست بلکه مصادیق، شیوهها، مفاهیم و بسیاری از جزییات زندگی را در افق دید خود قرار دادهام، چنانکه مضامینی مثل شب، زمین، آفتاب، در کنار مصادیقی همچون صندلی، میتواند در یک مجموعه یا در حوزههای کارکردی یک روایت ویژه قرار بگیرد. حالا ما میتوانیم همین مقادیر ثابت را – که کم و بیش در ذهن همگیمان به یک یا چند شکل مشخص نمود یافته است – در تقابل با مقادیر متغیری مثل باورهای آیینی در فضایی نو و بدیع متصور باشیم.
جزییات و مصادیق مصاریعی که در این شعر، با پوینت سیاه تایپ شدهاند به باورهای آیینی ارتباط دارد، البته در بازگویی این مصادیق، نوعی بازآفرینی شاعرانه هم دیده میشود به طوری که کوهها و ماه با رویکرد جدیدتر – و نه در حوزهی تفاوت و تخالف – رخنمون میشوند، و به علاوه همین مقادیر در کنار مقادیر و المانهایی همچون کوچهها و شهرها – که در روایت آیینی به صراحت از آنها یاد نشده است – میبینیم و همین نکته یکی از ویژگیهاییست که نشان از تیزهوشی و رفتار شاعرانهی رحمانی دارد.
اندوه مرا به گوش ِ صحرا برسان
این واژه ی خسته را به فردا برسان
یکپارچه آتش است هامون ، یارب
این ماهی تشنه را به دریا برسان
****
آرام و فروتنانه نیلوفر شد
پیچید به گرد خویشتن پرپر شد
آهی شد و آتش شد و افتاد به خاک
افسانه ی هیرمند خاکستر شد
****
تا چشم به عمق آسمان دوخته بود
جز حیرت و خستگی نیندوخته بود
آتش به تمام آرزو هایش زد
این شهر دلش برای ما سوخته بود
****
در کنج حصار و گوشه ی بیداد است
با قافله ی سکوت همفریاد است
ای آدمک چوبی از این جا بگریز
این منطقه در قلمرو تشباد است
****
با شعله ی شعر تابناک آمده ایم
با عیاران شتابناک آمده ایم
ما رویگرانیم که با نان و پیاز
بر بام شکوهمند خاک آمده ایم
****
ماییم که بر دشت جنون پل زده ایم
هرچند که زخمه ی تغافل زده ایم
با قیچک رنج گاه گاهی راهی
در گوشه ی آتشین زابل زده ایم
****
آن فتنه ی آشکار کی کاوسان
شد خنجری و نشست در پاره ی جان
تو مهره ی بی اراده بودی رستم
تکرار مکن بازی سهراب کشان
***
سهراب چه بی پرده چه با طنازی!
بازیگر صحنه ی نقاب اندازی
قربانی یک تبار ِ پنهانکاریم
ای وای از این حقه ی رستم بازی
****
بگذار بگویمت چنین بی پرده
سهراب و سمنگان و تهمتن بودند
قربانی یک تبانی گسترده
بیستم مهرماه یادبود حافظ است. در این روز شیرازیان یاد این همشهری حکیم را گرامی می دارند. پس از حافظ هیچ شاعری نتوانسته است شان و منزلت او را در نزد عارف و عامی پیدا کند. امروزه هم که می بینیم کمتر شعری یافت می شود که بر دل ها زخمه ای بزند و هرکس خردک ذوقی داشته باشد خود را شاعر می داند و … غزلی بخوانید که مناسب این حال و هواست:
… دوباره شـــــــعر وَ این ناگــــهانِ معمولی
دوباره زخـــــــــــم؟وَ این مهـــــربان معمولی
شب است وُ ماه و َ عطر نجیب سفره ی شعر
دلــم خوش است به این قرص نان معمولی
کجاست وســــعتی از دوستان عاشق من
دلم گرفت از این دشــــــــــــمنان معمولی!
برای چاه بخــــــــــــوان بغض های تلخت را
چو ابر چشــــــــــم من، ای آسمان معمولی
در این هوای مــــــکّرر کجــــــــایی ای حافظ
که گشت عرصه پر از شـــــاعران معمولی
+ با همین واژه ای معمولی، قم: نشر محراب اندیشه ، 1372.
کبوترانه در این عصرِ بی پر و بالی
دلم به یادِ شما عاشقانه می گیرد
هوایِ با تو پریدن نشسته در بالم
سراغ ِ همسفری بی بهانه می گیرد
مرا ببر، ببر ای عشق از شب کوچه
به شهرِ هشتم آئینه، در تب توفان
مرا ببر به تماشای ناگهان - چشمه
به پای بوسی سنگ ها پس از باران
رسیده ایم من و شب ، سلام ای خورشید
که با تبسمِ تو ماهِ رهروان روشن
دلم همیشه به یادت بلند پرواز است
که با اشاره ی تو راهِ آسمان روشن
سلام بر تو که انگشتِ تو نسیمِ صبا ست
چه سرخوشانه گره می گشایی از دردم
دلم پرنده و دستِ تو آشیانه ی مهر
از این رهاییِ یکدست برنمی گردم
ز ما نگاه مگردان که ذره ایم آقا
تو آفتابِ بلندی و سایه ها بسیار
در این کناره که باشیم ذره ، خورشید است
در این کرانه که باشیم سنگ ها ، دلدار
حدیث سلسله العشق را روایت کن
تبارنامه ی نام پیمبران این جاست
از ازدحامِ پریشان ِ بی پناهی ها
سفر کنیم که آرامشِ جهان این جاست
من از زیارتِ یک صبحِ تازه می آیم
دلم زلال و شبم مثل صبحِ خنده گشاست
قرارگاهِ دلِ بیقرار ِ خسته دلان
رواق ِروضه ی تو خانه ی امید و رضاست
قسم به حرمت همصحبتی خداوندا
مرا به غربت این خاک آشناتر کن
در این زمانه که پروازها زمین گیر است
مرا دچار قفس کن، مرا رهاتر کن
بر درختان خرما نبود.هوا نسبتا به سردی می زد. و کولی ها که ما به آن ها لولو می گفتیم سیاه چادرهایشان را در کنار برکه های پشت حیسنیه ابوالفضل بر پا کرده بودند. با بچه های پاپتی اشان که به راحتی روی خاک و خل راه می رفتند. پاییز مثل قناری زرد رنگی پرپرزنان از راه رسیده بود . من معنی فصل ها را نمی دانستم..
خانه ی ما درست رو به روی مدرسه بود. و من هفت مرداد ماه را راه رفته بودم. نمی دانستم کی به هفت سالگی رسیده ام. همین طوری رها و بی خیال و بازیگوشانه در کوچه های خاکی سپری کرده بودم. حتی به فکرم هم نرسیده بود که این همه پسر بجه در مدرسه ی دولتی برق روز چه کار می کنند. هیچ گاه وسوسه نشده بودم که از پشت بام نگاهی به مدرسه بیندازم.فقط گاهی سر و صدایشان را می شنیدم که در حیاط مدرسه بازی می کردند.
پاییز اتاق را تسخیر کرده بود. ذهن و تن من آسوده و راحت بود . من در فاب نبودم. فقط در چارچوب اتاق ها می گنجیدم. اتاق هایی که با آتش و دود هیزم ها حکایت های غریبی داشتند. . پدر بود. پدر تنها بود. مادر تنهایی او را پر نمی کرد. تنهایی پدر خیلی ادامه داشت.
خدایا یعنی چه کسی نام مرا در مدرسه ثبت کرده بود که روز اول مهر مجبور بودم به دبستان بروم. من با یک نظام جدیدی رو به رو بودم. مراسم صبحگاهی، ایستادن در صف، خواندن قرآن و دعا به جان اعلحضرت برایم غرابت خاصی داشت. از دیدن آن همه آدم هراس داشتم. خصوصا بچه های کلاس پنجمی که خیلی یغور به نظر می رسیدند.
درست در انتهای سمت راست مدرسه کلاس ما بود. در یک انبار که حالا با نیمکت هایی رنگ و رفته برای کلاس اولی ها آماده شده بود، چپیده بودیم. آموزگار وارد شد. من ترسیدم. او لباس نظامی به تن داشت و روح من کوچک بود. با پوتین هایی که برق می زد هی از این سر به آن سر کلاس قدم می زد. صدای گام هایش با قلب هفت ساله ی من هماهنگ می زد.من به درس هایش گوش نمی دادم. تنهایی ام تا چادر مشکی مادرم امتداد پیدا کرد.جرئت نداشتم به چشم های جدی آقای ده بزرگی نگاه کنم. آهوی رمنده بودم در زنگ آخر. به خانه رسیدم. کتاب ها را سخت در دست هایم فشردم و به مطبخ رفتم. آن جا هیچ کس نبود.کتاب ها را پشت اجاق گاز سه شعله گم و گور کردم. فردا مدرسه از من خالی بود.
شب را با رویا های فرار از مدرسه خوابیدم. صبح شده بود بی آن که من خواسته باشم. زنگ دوم شده بود و من در هراس بازگشت به مدرسه و دیدن آقای ده بزرگی معلم سپاهی دانش به سر می بردم . عباس فراش در خانه را کوبیده بود و دنبال من می گشت. عباس دست های مرا محکم گرفته بود. مادر که می دانست کتاب هایم را کجا قایم کرده ام آن را به آرامی زیر بغلم گذاشت و آن کودک گریزپا دوباره به مدرسه برگشت. تسلیم شدم . به مدرسه برگشتم مثل یک تکه ابر و سرنوشت کودک آب بابا بود، آن سان که سرنوشت کولیان کوچ است. امتحان دادم . در مرداد ماه قبول شدم! اما هنوز ابری ام از مدرسه. ابرشده بودم و غرق شدم در رویاهای کودکی. الان معنی فصل ها را با رگ و پوستم فهم می کنم. نه دستار سفید پدر و نه سرانداز مشکی مادر. در اطراف خانه ی ما سنگ های زیادی بود:
آخرین بار که در آینه تنها بودم
پسری را دیدم که به خود می پیچید
لای انگشتانش قلمی پیدا بود
درد سنگینی
زیر ناخن هایش جاری بود
من در آن آینه خود را دیدم
عصر آن روز
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد
من و او دور شدیم از هم و او
در مه خاطره هایم گم شد
شکر شکن شوند همه طوطیان هند . . . زین قند پارسی که به بنگاله می رود
از چهاردهم اسفندماه 1337 تا شهريورماه 1382 ، چهل و پنج سال مي گذرد . در آن سال هاي دور ، دستوري صادر شده بود كه چهاردهم اسفندماه هر سال ، براي تجليل از مقام استاد شهريار ،“ روز شهريار “ اعلام و مدرسه اي نيز به ياد شهريار نامگذاري شود .
هنرستان صنعتي تبريز واقع در پشت باغ گلستان ، در چهاردهم اسفندماه 1337 شاهد جشن باشكوهي بود كه در آن ، يدالله مفتون اميني ، شعر “ آخرين سلطان عشق “ را با اين مطلع قرائت كرد :
اي ميان بزم دل ها شمع سوزان شهريار
آخرين سلطان ملك مي فروشان شهريار
ديگران نيز ، هر يك به فراخور حال ، شعري در ستايش شهريار خواندند و لوح درجه يك از جانب وزارت فرهنگ به شهريار اهدا شد .
در تقويم مناسبتي ما روزهايي به نام شاعران و فرهيختگان نام گذاري شده است ، مثلا روز عطار 25 فروردين ، روز فردوسي 25 ارديبهشت ، روز خيام 28 فروردين ، روز حافظ 25 مهر ، روز مولوي 30 مهر و . . . اما جاي روزي به نام “ روز شعر و ادب “ در تقويم خالي مي نمود . طرح “ روز شعر و ادب “ به پيشنهاد برخي نمايندگان مجلس و علاقه مندان به استاد شهريار مطرح شد و مراحل تصويب خود را پشت سر نهاد .
با اعلام بيست و هفتم شهريورماه ، سالروز وفات شهريار ( 1285-1367 ) سيل انتقادها جاري شد :
“ بهتر بود ، پيش از اعلام اين پيشنهاد ، با اهل شعر و ادب
و صاحب نظران و پيشكسوتان ادبيات مشورت مي شد “ ،
“ يگانه كسي كه بايد شاعر ملي باشد ، بي هيچ ترديدي ، فردوسي است . . . “ ،
از ديگر سو ، علاقه مندان با استاد شهريار نيز به دفاع از اين پيشنهاد پرداختند و گفتند :
- سنت شهريار ستيزي ، سنت سيئه ديريني است و اين افتخار به نام حضرات بي نام و نشاني كه هنوز رشته تعلق عصبي از خون و خاك و . . . نابريده ثبت نخواهد شد . اينان شهريار را با دقت نخوانده اند و دانش شهريارشناسي آنان به دو جمله زير و دو غزل زيرين محدود است كه :
“ شهريار شاعري بود كه پزشكي مي خوانده ، عاشق دختري شده و تحصيل
را رها كرده و شاعر شده است و براي هر دو رژيم شعر گفت و . . . “ (1)
به هر روي آن چه از ديدگاه موافقان و مخالفان اعلام “ روز شعر و ادب “ به نام شهريار دريافت مي شود ، اين است كه جايگاه شعر شهريار و نفوذ او در بين مردم ، بسيار ارجمند است . همين كه همزمان با شهريار ، صدها شاعر پيدا شدند و اكنون نامي از آنان نمانده است ، نشان دهنده وسعت شعر شهريار و موفقيت اوست . زبان هاي غزل او بسيار ساده و نزديك به زبان مردم عادي است . همين مساله و نيز حال و هواي موضوعات شعرهاي او ، باعث شده است تا مخاطبان زيادي با غزل هاي او ارتباط برقرار كنند .
شهريار ، آخرين بازمانده سنت خجسته شعر فارسي بود كه به قياس شاعران قديم ، شاعرانگي مي كرد . ذهن و زبان بسياري از شعرخوانان جامعه ما همچنان با اشعار او مانوس است و خاطره او با آنان ماندني است ، چه روز شعر و ادب را به نام او بناميم يا نناميم .
سخن بر سر اين است كه قدر و منزلت ادبي هر يك از ميراث داران شعر و ادب فارسي را ، به فراخور جايگاه حقيقي او ، پاس بداريم و تعيين يك مناسبت تقويمي باعث نشود كه گذشته هاي دور ادب ايراني را از ياد ببريم . اگر شهريار اينك حيات داشت ، هيچ گاه خود را با بزرگاني مانند حافظ قياس نمي كرد . اگر در زمانه ما ، برخي نام گذاري روز شعر و ادب را به نام استاد شهريار برنمي تابند ، بي ترديد به معناي نفي ارزش هاي او در عرصه شعر ايران نيست .
شايد زمان لازم است تا شهريار ، چنان كه نامش را در كتيبه ذهن دوستدارانش نگاشت ، در عرصه تقويم نيز فتح الفتوح كند .
خوانش شعري از صادق رحماني ؛ هويت استعاري آدم برفي
روزنامه قدس نوزدهم مرداد ماه ۱۳۹۰
*
«پچ پچ عابران، پل تجريش:
-آدمک برفي است
در گرما
بي صدا گريه مي کند در خويش»*
اين شعر به شدت عيني گراست. همه سطرها در اين شعر به دنبال مادي کردن يا تجسد ذهنيت شاعر حرکت مي کنند. حتي گريستن آدم برفي ( راستي چرا «آدمک برفي» و نه آدم برفي؟ خواهم گفت) بدون وجه يا تجسم مادي نيست، گريستني که تقريباً کليت شعريت متن با وجود عينيت گرايي گزارش گونه متن، مديون آن است.
اما همين شعر بشدت عيني گرا بدون «پل تجريش» جزء نگر نيست و مشمول کلي نگري است، بعلاوه اين جزء نگري امکان نوعي خوانش را فراهم مي کند که در حيطه جامعه شناختي شکل مي بندد.
**
«پچ پچ عابران» چه مي تواند باشد؟ آيا تنها سطردوم از عابران است و دو سطر پاياني صداي راوي است؟ يا هرسه سطر پاياني شعر از دهان عابران به گوش مي رسد؟در حالت اول «ک» آدمک مي تواند از انواعي چون «ک» تصغير، دلسوزي و ترحم، تقليل، تحبيب، لطافت و ظرافت و حتي تحقير و توهين باشد.در حالت دوم اما «ک» آدمک به احتمال زياد و قريب به يقين نمي تواند از انواع تحقير و توهين يا تقليل باشد.ملاحظه مي شود که لحن قرائت شعر و نحوه خواندن اين شعر، سرنوشت معنايابي اثر را بشدت تحت تأثير قرار مي دهد . اين شعر قدرتمند به همين دليل داراي لايه هاي معنايي متعددي است که چه بسا در نگاه و قرائت نخست اصلاً به نظر نيايد.
***
چرا شاعر «تجريش» را به عنوان صحنه روايت انتخاب کرده است؟ اگرچه سردي منطقه تجريش نوعي مراعات النظير و شبکه تداعي را در شعر ايجاد مي کند، اما اين تمام کارکرد اين لوکيشن نيست .
«رحماني» در اين نقطه شمال شهري با ايجاد تقابلي مسالمت آميز بين عابران غالباً مرفه و آدم برفي، به آدمک هويتي استعاري مي بخشد و ضرايب تاويلي متن را در جهت خوانشي اجتماعي بالا و بالاتر مي برد...و حالا نظرتان راجع به نوع «ک» آدمک چيست؟
* سبزها و قرمزها- صادق رحماني- نشر همسايه- 1385 - صفحه 31.
باز امشـب موسـم يادکســي است يادگـــارســـروِ آزاد کســـي است
شب پرازکوفه ،پرازغــربت،زميـن شـبشبــيشب تر،شبامشبدرکمين
ســايه اي انــگار مي پويــد تو را فتنــه اي درخــواب مي جويـد تو را
اينسکوت امشـبهـراسآميزنيست؟ کوفهدرخواب استخوف انگيزنيست!؟
جز صــدايِ خنـــجري کافر ، دگر درهــواي کــوچه مي پيچــد مگر ؟
سـايه هاي منـحنـي درکوفــه اند تيـــغ هاي دشمنــي درکوفـــه اند
ســــايه اي دردست تيغي مرگ بار اي خـــدا اين بار برفـــرقِ مــن آر
ســـايه ها امشــب هياهو کرده اند فتنـــه اي خــاموش را رو کرده اند
واي نخلســتان هراسان مي شود چشــم هاي چــاه گريــان مي شود
چـاه مي چينـــد گل درد تو را خــاطـــراتِ خســـته ســـرد تو را
شــب پراز کوفه ، پراز غربت ، زمين
شـب شبـي شب تر ، سياهي بر جبين
يا علي امشـــب مـــرو تأخير کن چشمــه خــورشيـد ! قدريديرکن
ذوالفقــارت در کنــارطــا قچـــه خفــته مــرغــان درهــواي باغچـه
ســايه اي در کوچه مي گردد ، مرو تيـغ ها را شعلــه ورتر زد ، مرو
منتظــــر بگـــذار امشــب چاه را کودکــــانِ مــانــدة در راه را !
مهــربانا صبـر کــن تنــهـا مرو! رو به دريـــاهـــاي بي پــروا مـرو!
خــانه دلتنـــگ است يا تنها تر است صبـــرکن امشــب خدا تنها تر است
شــب پـر از کــوفه پر از غـــربت ، زمين
فتنـــــه اي دارد نهـــــان در آستيــــن
از چه اين ســان غـربتْ آسا مي روي آمـــدي تنـــها و تنهــــا مــي روي
تــا اذان صبــح قـــدري مانده است ميهمـــانت خنجـــري ناخوانده است
گـــرگ مي آيــد ،خبــر داري خبر ذوالفقـــارت را عـــلي !با خود ببـر
تيـــغ ها با ســـايه ها در ســـاخته تيـــغ هاي ابــن ملجـــــم آختـــه
کـوفه شـد کوفه ،شکــوفه زد صـدف از دل محـــــراب بر شـــاه نجــف
شـــب پراز کــوفــه پـر از غربت ، زمين
بر دلِ آئيـــــنه هــا افتـــــاده چيــــن
سفـــرة درد تــو در شــب منتشـر يا علـــي مــگـــذار مـارا منتـــظر
منتظــــر مگــــذار ديــگر چاه را کـــودکــان مــانــدة در را ه را !
کـــودکــان کــوفه راه افـتاده اند دختـــران شـــب به چــاه افتاده اند
کـــودکــان کــوفه شير آورده اند کـوچــه ها زخمي است دير آورده اند
اي علــي جــان مرگ را انکار کن قــرص نــــان آورده ام افطــار کن
نوشجان کن جان تو بيمار کيست ؟! اين نمک ، ايـن نانِ بيـت المال نيست !
گـــوشــه چشمي به ماکن يا علي دردهـــــاي مــــا دوا کن يا علي
ذوالفقارت ياعلي دردسـت کيست ؟ انحنـــاي چشــم هاي مست کيست ؟
دســـت ما درطرة گيســوي توست عطـــر اين نرگــس شميم بوي توست
گـوشـــه چشـمي به ما کن يا علي دردهـــاي مـــا دواکـــن يا عــلي
شـــب پــراز کــوفه ، پر از غـربت ، زمين
شــب شبــي شب تر ، شب امشب اين چنين
اشاره : با مرگ فتحعلی خان گراشی، حاکم نیرومند لارستان و بنادر در سال 1213 قمری، قدرت در بین فرزندان او در لارستان کهن دست به دست شد. گاه بین فرزندان او نیز اختلافاتی بروز می کرد. این تنش ها حتی به نوادگان او نیز رسید. با طلوع بهار 1390، هشتاد سال تمام از سالروز جنگ کلات می گذرد؛ در بهار 1309 قمری، بین دو عموزاده با نام های حسنقلی خان و زادان خان بر سر قلعه داری در گراش نزاعی درگرفت . این جدال در بحبوحه ی استحکام بخشیدن به دولت مرکزی رضا شاه، با دخالت نیروهای نظامی شیراز، پس از 18 روز به فرجام خونینی رسید . شرح ماجرا در کتابی با نگارش مرحوم زادان مقتدری آمده است. این شعر با نگاهی تازه تر به موضوع می نگرد و حلقه گمشده را تدبیر حاکمان می داند.
نارنج قلعه
قُمریان نغمه سازان مرگ اند در بهاری چنین سرد و خاموش
بال می گسترد بر سر شهر این زمان، در بهاری سیه پوش
باز هم این صبور ستمکش می کشد درد ما را در آغوش
قلعه، آبستن ماجرایی است
آفتاب از بلندی برآمد تُند تابید بر برج و بارو
لشکری سهمگین، صبحگاهان در دل "باغِ موسی" زد اردو
بُرجکی نیمه جان خسته از توپ تن فروریخته تا به زانو
ناله ی باد می آید از دور
تیری از چله ی کین رها شد خطی افتاد بر روی افلاک
زوزه ی تند بادی هوا را تیره تر کرد از خار و خاشاک
ناگهان برجِ "نارنج قلعه" مثل نارنجی افتاد بر خاک
داسه یِ ترس بر جان مردم
خُمره ها خرد و درهم شکسته تکه تکه؛ سفالینه، کاشی
ابرِ کینه در این ظهرِ زخمی می کند سینه را آب پاشی
پس چه شد ! عقل و تدبیرتان کو ؟ ای عموزادگانِ گراشی
این همه کینه آیا روا بود ؟
صف به صف خسته، بازو به بازو خانه ها برزخِ بی قراران
سر به زانو گرفته به زاری مثل جمعیت سوگواران
بی رمق، تشنه ، بی برگ ، بی بار مثل نخلی که در شوره زاران
آه از این پرده های غم انگیز
روزگاری در این کاخ ویران بی صدا صبح تا شب صدا بود
بازی و شادیِ کودکانه مجلس عیش و ساز و نوا بود
کوچه در کوچه مردم صمیمی خانه تا خانه مهر و وفا بود
عالمی داشت شبهای قلعه
آشیانی ست بر باد رفته یا غُرابی ست در گل نشسته
این کلاتی که از دیر بازان بر سر خانه ها خیمه بسته
سنگ ها خورده از بامِ فتنه سنگ هایی که دل را شکسته
آه دیگر ملالت نبینم
یاد بادا که آن خانِ فاتح شهریار همه سروران بود
چون نسیمی رها در بیابان کاروان کاروان در امان بود
روزگاری از این چشمه ی شور حُکمِ او تا به دریا روان بود
رفته تدبیر در گور با او
کاش می شد که با مهربانی رخ نمی داد در قلعه بلوا
کاش پرپر نمی شد شقایق باغ لاله نمی ماند تنها
کاش حل می شد از راه تدبیر بی هیاهوی جنگ این معما
کاش آن قلعه پاینده می ماند
1- خداوند آدمی را در سکوت آفرید، اما انسان با آفرینشگری خود، اشیای ساکت و خاموش را به پرسروصداترین موجودات تبدیل کرد. انسان از سنگهای سربهراه و خاموش، آهن ساخت تا جهنمی از سروصدا را برافروزد. او حتی به این هم بسنده نکرد و بیشترین تلاش را کرد تا همواره قانون سکوت شکسته شود، انسان با زمزمههای شبانه، ذکرها و وردها، شیونها و خندهها سکوت را از میانه برداشت.
شهرها، خیابانها و کوچهها پر از صداست؛ صدای بوق ممتد آمبولانسها، صدای آژیر ماشین پلیس، صدای خودروها و موتوسیکلتها، صدای تلویزیون و رادیو و کوه عظیمی از صداهایی مهمل که در گوش ما سنگینی میکند.
2- ... و رادیو در ایران 71 سال است که یکریز حرف میزد. همواره سکوت را شکسته است. در فرهنگ صدا، سکوت معنایی ندارد. کهنسالی است با فرزندان بسیارتر... و چهرهاش با موجهایی که بر پیشانی دارد، از آغاز تاکنون همینگونه بوده است. رادیو خیلیها را پیر کرد، اما خود همچنان جوان مانده است.
رادیو یکریز حرف میزند، اما سکوت، سحرآمیز است؛ زیرا سکوت زبانی دارد که بیهیاهو با ما سخن میگوید، سکوت با شیوههای غیرکلامی با ما حرف میزند. شاید حق با موجودات دیگر باشد که در سکوت ابدی فرو رفتهاند. سنگ ساکت است، اما زنگولهها پرهیاهو صدا میدهند:
پرهمهمه زنگوله بزها به چرا/
خاموش و سخن نیوش سنگ لب راه.
3- ... و جهان پر از هیاهوی سکوت است. پر از هیاهوی انسان و انسان سکوت را به صدا وا میدارد تا از تنهایی عمیق خود درآید و این خود تناقضی است که در آن غوطهوریم. در گردابی از صدا که با دستهای خود به وجود آوردهایم، غرق میشویم گویی برای پاسخ گفتن به یک موهبت، موهبتی دیگر لازم است.
صدا، واژه به واژه سکوت را از زندگی ما حذف میکند، اما سکوت صدا را در خود فرو میبرد. انگار باید سرمستی کلمات را به آرامش و سکوت دعوت کرد. باید سکوت کنیم تا صدای دیگران را بشنویم.
سینما در تاریکی، تلویزیون در تصویر و رادیو در کلمات با ما حرف میزنند، سر و صدا راه میاندازند تا ما را به سکوت و آرامش دعوت کنند، اما کلمات آرام روزنامهها، مثل برههای کوچک سیاهی کنار هم ایستادهاند و ما را به سکوت فرامیخوانند. شگفتا که صدا و سکوت 2 همزاد ازلی – ابدیند.
4- یک جعبه کهنه در کنار گلدان
آواز بنان
هنوز میآید از آن
به بهانه پايان پخش برنامه بچههاي ديروز
خانه ما حياط داشت، اتاق داشت، اتاقش تاقچه داشت، ولي تلويزيون نداشت.
پدر فقط راديو گوش ميداد. تازه وقتي موسيقي پخش ميشد، صداي آن را خيلي كم ميكرد، من براي ديدن
برنامه كودك، به هر بهانهيي به خانه همسايه ميرفتم. ديدن تلويزيون از نظر پدرم ـ در آن روزگاران ـ ناروا بود،
براي همين ما تلويزيون نداشتيم. من همهاش فكر ميكردم بچههاي همسايه چقدر كار ناروايي ميكنند كه
تلويزيون نگاه ميكنند و من هم در كارشان شريكم.
زمستانها كه سرد بود و هوا زود تاريك ميشد، وقتي خانم «رياضي» قصه را به پايان ميبرد و چراغ استوديو
خاموش ميشد، من احساس ميكردم كه همه بچههاي ايران الان خوابيدهاند و از اينكه نميتوانستم همان
موقع كه ميگفت: شب بهخير به خواب بروم، احساس خوبي نداشتم.
وقتي كودكانه دراز كشيده بودم و كارتون «سوپرمن» را تماشا ميكردم، فكر ميكردم، «سوپرمن» هستم!
حتي يك بار كه خيلي احساساتيشده بودم، چادر خواهرم را برداشتم و روي شانهام انداختم، بعد يك چوب
برگ نخل را به هواي شمشير «زورو» در دست گرفتم و سوار دوچرخهام، ترنادو شدم و چند علامت Z را روي
ديوار كوچه نقش زدم، وقتي زن همسايه مرا ديد واقعا خجالت كشيدم، او زير لب ميگفت: بيا. اين هم پسر
آقاي رحماني!
ما در خيال كودكانه خود با سندباد به درياها ميرفتیم و با عليبابا در كوچههاي بغداد از در و
ديوار قلعهها بالا ميرفتيم. آنگاه بود كه از سادگي بيحصر و اندازه «پينوكيو» لجم ميگرفت. بعدها كه بزرگ
شدم، در كتابي خواندم كه كارتون پينوكيو، يك دوره درس سلوك كودكانه است. عروسكي كه پس از طي
مراحلي و گذشت از فريبكاريها و زرق و برقها، با حمايت فرشته مهربان به اصل خود پدر ژپتو باز ميگردد و
به آدم تبديل ميشود. تابستانها در حياط خانه همسايه، همه اهل كوچه گرد هم ميآمديم و «آتش بدون
دود» را تماشا ميكرديم. تلويزيون هنوز سياه و سفيد بود و دلها مهربانتر و كودكانهتر. اكنون كه مراسم تقدير
از بچههاي ديروز را نگاه ميكنم،
خانه ما حياط ندارد، اتاقش تاقچه ندارد، خانه ما پدر ندارد، اتاق ما مادر ندارد،
اما تلويزيون دارد!
حمید کرمی در سکوت خبری فروردین در خانه اش جان باخت . او از شاعران همنسل ما بود که مدت ها از او بی خبر بودیم. خبر کوتاه مرگ این شاعر چند روز پس از ارتحالش شنیده شد و دوستان را در بهت فرو برد.نشر همسایه در ائایل دهه هشتاد, کتاب سایه روشن های ویدر را که حال و هوای محلی داشت از او منتشر کرد. زبان صمیمی او درسرایش شعرهای محلی و یاد آوری آیین و رسوم زادگاهش در کتاب سایه روشن های ویدر خبر از شاعری متفاوت تر به نسبت آثار قبلی و بعدی می دهد. فضای فکری و ذهنی او در غزل ها بیشتر حال و هوای اشعار بیدل را در خود دارد. فضایی که که دهه هفتاد شعر ایران طرفدارانی برای خود داشت.
حمید کرمی، سال 1341 در تهران متولد شد. او شعرسرایی را از سال 1361 و به صورت جدی در حوزه دفاعمقدس آغاز کرد و در اولین دورههای کنگره شعر جنگ در مناطق جنوب کشور حضور داشت.
کتابهای "بر شانههای کوهستان" و "حکایت های شاعران" از آثار منتشر شده حمید کرمیاند. از وی 2 مجموعه شعر عاشورایی و دفاع مقدس با عناوین "در رکاب آفتاب" و "شگفت مثل تماشا" در دست انتشار قرار دارد.
حمید کرمی همچنین نگارش مجلدات اول و دوم رمان "تیغ و تبسم" را به پایان رسانده و طرح اولیه مجلدات سوم و چهارم را آماده کرده بود. این مجموعه 4 جلدی، مبارزات مردمی با حکومت پهلوی، زندگی شهدای این مبارزات مانند طیب حاج رضایی و قیام 15 خرداد سال 1342 را روایت کرده است.
حمید سال ها در خلوت خود به تحقیق و سرودن پرداخت و کمتر کسی از یاران دیرین از او خبری داشت. هرچند سال ها در عرصه ی روزنامه نگاری کار کرد ؛ روحیه انزواطلبانه اش او را از دسترس خبری دور ساخته بود.
آتش افتاد در شب توفان
خشم و خیزاب زد شرر بر جان
موج فریادها رها در اوج
مرغ دریاست آشنا با موج
سیل می آید از فراز و نشیب
سیل و توفان در این هوای غریب
بادها باد شُرطه انگیزند
دشنه ها دشنه های خونریزند
شب ستیزان عرصه ی خورشید
دل به دریا زدند صبح سپید
دل به دریا زدند و آوردند
از شب تیره آفتاب بلند
شور اشک است و داغ در دل ما
هر شهیدی چراغ در دل ما
سایه هایی که ناجوانمردند
تیغ در پشت خود نهان کردند
خون، جواب ِ سلام بیداری ست
همتی کن که زخم ها کاری ست
همچو لیلی زجنس مجنون اند
ماهیانی که غرقه در خون اند
هر صدف در کنار مروارید
بال می گیرد از کران امید
قطره هایی که در دل نیل اند
سنگ در پنجه ی ابابیل اند
موج در موج حلقه ی یاری ست
موج بحرین موج بیداری ست
شور اشک است و داغ در دل ما
هر شهیدی چراغ در دل ما
شعرهاي صادق رحماني
آينه هاي كوتاه
اشاره؛
اين شعرهاي كوتاه كه گاه با حاشيه هايي منشور همراه شده اند، با تاكيد بر تصويرها در ساختاري موجز شكل گرفته اند، با ته مايه اي از حسرت سال هاي گمشده و طعم تند غربت و غريب افتادگي كه حزني ملايم را بازتاب مي دهند، صادق رحماني آنها را رباعي هاي نيمايي خوانده، اما حق آن است كه اين تكه هاي نيمايي، رباعي نيستند، نه به سيرت و نه به صورت. و باز حق آن است كه گاهي نثرهاي حاشيه آن قدر شعريت دارند كه شعرها را در حاشيه مي گيرند؛ نثرهايي كه بهره هايي از نثرهاي «اتاق آبي» سهراب دارند و گور نوشته هاي رؤيايي. شعرها را با حاشيه هاشان بخوانيم؛ حاشيه هاي سياه و حاشيه هاي سپيد.
*
ابر
شگفت اين همه مه
اين همه ابر در دشت پايين
شگفت است در موسم فرْوَدين
هيچ گاه منظره اي به اين زيبايي در كوه هاي اطراف شهر نديده بودم، ابرهاي پاپتي داشتند از كوه پايين مي آمدند و به «دشت پايين» وارد مي شدند. برايم خيلي شگفت انگيز بود، خودم را در دامنه هاي چالوس حس مي كردم.
نخل ها جوان تر به نظر مي رسيدند. جوان ترها...
صداي اذان از مناره ها مي آمد. جمعه بود، ولي جمعه نبود.
ادامه در نشریه ی وزین پگاه حوزه

